۱۳۸۹/۰۴/۰۷

خدا را می خواهم

ومن تنها گریستم
چشمه هایم خشک شد
زمینم بایر و بی آب
و درختانم گندید
و من مردم
مراسم تدفينم ساده بود
بعد از آن
روز شب همه یکی شد
و من منتظر نکیر و منکر بودم
که خدا گفت
شهیدان زنده اند
خندیدم
و خدا نیز خندید
دست در جيب بزرگش کرد
برایم يک نوشابه باز کرد
تازه خدا را شناختم
خدا واقعا متفاوت بود
آن مرد اخموی ریشوی عسا به دست
و بلند قد نبود
زیبا بود زیبا بود
محشر بود

۱۳۸۹/۰۴/۰۶

پدرم

 هیچ راهی نیست
تا بگویم دوستت دارم
تا خودکارو کاغذت را ببوسم
هیچ راهی نیست
تا ببوسمت تا ببویمت
تا همراهیت کنم هر روز
هیچ راهی نیست
تا عظمتت را درک کنم
تا بزرگیت را وصف کنم
هیچ راهی
هیچ راهی
جز اینکه
راهی بسازم که از قلبت میگذرد
پدرم
روزها از آن تو باد
و شبهایش در ستایش تو
پدرم
آه ای خدای دومم
می خواهمت بیش از آنچه مرا می خواهی

۱۳۸۹/۰۴/۰۴

شب دوم


همه جا سیاه

شب را دوست دارم

زیرا رنگها حرفی براي گفتن ندارند

جز سياه و سفید

سیاهي قدرتمند

و سفیدي اميدوار است

سياهی می بلعد

دوسدارم گم شدن در ته تاریکی شب را

و عاشقم سفيدی را

که نوید سحر ميدهد

شبهای بزرگی را سپری میکنم

به امید روزهایی کوچک

اما از جنس تو

۱۳۸۹/۰۴/۰۳

زمانی که از عشق نا سزایی , فحشي میشنوم که از روي عشق است. همانند پيامبری ام که آیه جديدی برايش نازل شده است

شب

یک شب دیگر سپری شد
آه ای تاریکی
تا سحر اندامم را نمایان نکرده
در من فرو شو
در من بیامیز
خوابهایم با تو کنتراست می گیرند
ای نور مهتاب ای فلاش دوربین زندگی ام
بتاب
تا سحر نیامده
میخواهم از این تاریکی چیره شده بر من
عکسی بگیرم
شاید فردا گفتند
او بود
و شاید بگویند
او نبود
برایم هیچ چرندی ارزش ندارد
فقط دوست دارم قاب عکسم از جنس روز باشد
گفتم که تضاد و کنتراست را
می پرستم

۱۳۸۹/۰۳/۲۴

بی نام

اندوهم من
عطشم من
بر گردن زنی که محکوم به اعدام است
هیاهوی جنگم
تفنگم من
بر دست سربازی که انسانیتت را هجی نکرده
من یک تیرم
سرگردان و غریب
در شهر سوخته
که هیچ اختیار از خود ندارم
بر گلوی کودکی خواهم نشست
نفرینم من
نفرینی از ته قلبم
به کسانی که جهان را معرکه خود کردند

۱۳۸۹/۰۳/۱۷

صاحب انگشتر لعل بدخشانی

صاحب انگشتر لعل بدخشانی
شاعر شعر قشنگ زندگانی
صاحب زخم دلم , رنجیده ام
عاشقم ,عشقم , جفاها دیده ام
روح ننگین تعصبها کشید
عاقبت دل را به اندوهی مدید
دلم بیمار, دلم بیمارو غمگین است
تو ام بی تاب , توام بی تاب و دلگیر است
خون رگها در لبم اندود شد
گرم شد, سرخ شد , اندوه شد
گونه ات را نه, جستجویم یک لب است
لب که نه , درد من آسودن است
روح من در قلب آمنت محبوس شد
قلب تو با قلب من ممزوج شد
روزها , سال و سالها قرن شد
نوک سوزن از غم من کم نشد
کم نشد , کم نشد , عاقبت مشهود شد
زین سببها نام من فرهاد شد
نام من فرهاد , طالعم فرهاد نیست
جام من زرین, رمل من جمشید نیست
.
.
.
شانزدهم خرداد هشتاد و نه

۱۳۸۹/۰۳/۰۶

خیانت

شرم از روی وجدان می توان چید. کسالت اینجا با صدای نای من میرقصد. دور شوید ماکیان دانه ها برای شما نیست. ریخته ام تا کسالت شکار کنم. می گویند کسالت بال دارد.خستگی را شکار خواهم کرد. بی تردید چیز خوشمزه ای نیست. ولی جلوی مرگ در اثر گرسنگی را می گیرد.

واژه های خوب انسان را خوشحال و سرزنده و واژگان بد انسان را در هم می شکند.کلمات خوب بکار برید که ارزش بسیار و هزینه اندکی دارند. واژگان بد هم هزینه کم دارند ولی تخریبگرند.

کلمات مانند یک شمشیر هستند که در دست یک سامورایی می رقصد.اگر تو هم سامورایی باشی فقط شمشیرتان تماس خواهد داشت و بالخره شمشیر تیزتر و سامورایی سریعتر پیروز است.

دوستان, بسیار در هم اثر گذارند. شمشیری که دشمنم از رو می کشد هزارات هزار بار بهتر از خیانتی است که دوست نزدیکم میکند.

۱۳۸۹/۰۲/۲۹

که چه؟





یک قناری داشتم
از آن زردش
همان زرد قناری
زمستان شد
تابستان هم شد
بهار امد ولی او می خواند
تصنیفها می دانست
صدایی داشت مهیب و آهنگین
او به من خیره من به او خیره
پرسیدم:
که چه؟
نگاهی پر معنا کرد
و دیگر از ان پس
هیچ نخواند
روزهای گذشت بدتر از سالهای نوح
دلتنگ صدا گشتم و از وجودم تنفر بارید
نی برداشتم
نفسی چاق کردم
نواختن آغاز کردم
لحظه ای چشم بر قفسم افتاد
من خیره به او, او خیره به من
لب باز کرد:
که چه؟
سالهاست ماندم
که چه؟

۱۳۸۹/۰۲/۲۸

افسانه پاندورا




پاندورا لخت مونده بود و گریه میکرد. همه جا تاریک و سیاه بود. رعد میزد و بارون. پاندورا یک لحظه آرزو کرد کاش خدایان یه شانس دیگه بهش بدن. همون لحظه بود که یه جعبه خوشگل از آسمون ظاهر شد. صدایی اومد که ای پاندورا این جعبه رو باز نکن هروقت باز کنی دوباره  بدبختی میاد سراغت. چی بگم آخه این دختر  خیلی هوسی بود هی گفت شاید چیز بهتری توش باشه. در ضمن باید بگم پاندورا هنوز لخته ها فک نکنین حجاب داره. حجاب هنوز کشف نشده بود. چن روز پاندورا هوسی بود که دیگه یه روز گفت بذار بازش کنم الان که زندگی بد نیست. شاید یه مرد توش باشه(من نمیدونم پاندورا از کجا میدونست مرد چیه) و یا توش یه ژیلت ونوس باشه که خودمو  اصلاح کنم و جذاب بشم. البته ژیلت اون زمونا وجود داشت چون پاندورا به قول یهودیا یهودی بود و تا یهودی هست زیلت هم هست. بگذریم که در این لحضات که فکرایی که پاندورا نکرد. ولی بالاخره در جعبه رو باز کرد. تا در باز شد سیاهی و ملالت ازش زد بیرون پیز میزهای زیادی هم ازش بیرون اوومد که نمیشه اینا گفت... در هر صورت پاندورا دید بابا داره خطرناک میشه چیزهای بد داره میاد بیرون زود در جعبه رو بست. ولی  چه فایده همه چیز میزهای بدبختی آور اوومده بودن بیرون. پاندورا نشیت و گریه کرد که خدایان منو میکشن. یکی از خداها زرتی رسید و گفت پاندی جون ما چه کار به کار تو داریم. دختر به این خوشگلی.  هرچی بلا سرت بیاد از طرف این چیزها خواهد بود. اینجوری شد که پاندورا به هر کاری که اینجا نمیشه گفت دست زد. به قول ما ... شد دیگه. ولی کم کم وجدانش به صدا در اومد بعد نشست و با خودش گفت وای من چی شدم؟ یاد جعبه افتاد. رفت کنار جعبه خوشیل نگاه کرد و گریه اش گرفت. گفت لعنت. یهو جعبه به صدا در اومد: پاندی تو که همه چیزو آزاد کردی. چرا منو آزاد نکردی. فقط من نتونستم در برم. چاندورا گفت تو مگه چی هستی؟ اون چیز گفت من امیدم. اینطور بود که  یکی از خدایان اومد و گفت پاندی چون امید هنوز در نرفته توبه کن و خوب شو. چون جعبه هنوز خالی نشده. پاندی گفت توبه یعنی چی؟ یکی از خداها گفت: یعنی حجاب. ولی پاندورا دیگه صدایی نشنید هزاران سال دوید و ناله کرد و پرسید حجاب یعنی چی؟



زیر نویس
* افسانه پاندورا الکی نیست واقعیه.البته بعضیا تحریفش میکنن ولی من امانت دار بودم
* تو عکس بالا  پاندورا رو میبینید ولی نمیدونم چرا لخت لخت نیست و همه چیزهایی رو که گفتم  تو عکس نشون ندادن.
* مثل من امیدوار باشید. چون امیده که از برخورد با چیزهای دیگه مصون بوده. اگر هیچی ندارید حداقل با امید زندگی کنید.  گوش کن داره داد میزنه منو رها کن. ولی رهاش نکن.
* همه چیزهایی که گفتم بدون داشتن حجاب فایده ای نداره. حجاب رو رعایت کنید.

۱۳۸۹/۰۲/۲۶

ملامتم نکن




ملامتم نکن
خسته ام. می فهمی؟
دیگر قناری ندارم که هنگام تمیز کردن قفسهاشان
شاد شوم.
ملامتم نکن
در آغوشم نیستی که جریان خونم را احساس کنی
ملامتم نکن
کسی احساسم را درک نکرده که در آغوشم گیرد
فقط ساکت باش
زودباش
بگذار ببوسمت
هیچکس نیست
یادت باشد
اینجا شانزه لیزه نیست


بیست و ششم اردیبهشت هشتاد و نه

۱۳۸۹/۰۲/۲۲

عشق



پیامی از دوستم رسید بدین شرح:
و همواره این گونه است که عشق ژرفای خود را تا لحظه جدایی در نمی یابد.
جبران خلیل جبران

عشق انسان را از درون جسمش بیرون می کشد و سپس رهایش می کند. حال انسان است که باید خود را در فضای سایکودرامی که خود ساخته است هدایت کند. کار بسیار دشواری است ... من ارسطو نیستم و نیچه هم نیستم که بگویم نقطه تباهی فلسفه با ارسطو شروع شد. فقط جملاتی را که خود به آنها پی برده ام برایتان می گویم:

- چگونه است که مردم عشق می خرند و می فروشند؟ تنها چیزی که قابل تجارت نیست عشق است.
- اگر می خواهی زیبا شوی (چه از نظر ظاهر و چه از نظر باطن) دارو و دکتر و آرایش و پول نیاز نیست. کافی است عاشق شوی. این سخن را به سخره نگیر. خواهی دید...
- چشمهایت را ببند ... حال اگر می توانی باز کن. عشق این است. چشمهایت را به جهان می بندی و دیگر نمی توانی باز کنی.
- تا می توانی خود را چاق و فربه کن. عشق واقعی این چاقی را خواهد بلعید. خوره ای است. و روح و روانت را فربه خواهد کرد.
- بزرگترین احساسات عشق است که در طول تاریخ کسی نتوانسته بر آن غلبه کند. پس سعی نکن بر احساساتت غلبه کنی.
- اگر باور کرده ای عاشقی ولی با عشقت صداقت نداری باور کن عاشق نیستی . پست ترین موجود ذهن خود هستی.
- آنان که قبل از مرگ عشق را تجربه کرده اند مرگ با شکوهی خواهند داشت و هراسی از آن نخواهند داشت . بیشتر کسانی که همیشه از مرگ می هراسند عاشق نشده اند.
- عشق همیشه همراه شهوتی است مانند آتش زیر خاکستر. تا آتش شعله ور نشده عشق پابرجاست

۱۳۸۹/۰۲/۲۰

می بارد

می بارد. هفته هاست که می بارد این باران غریب. گویی سخنی دارد. آری... می گرید. زمان و زمین می گریند. و من بی تابتر از گذشته می تابم. اندوهگین , دلزده , خون دیده , بوسه شکسته , مانده ام. . اشکی که تمامی ندارد. غم تنهایی من چه می کند؟ کجاست؟ احوالش چیست؟ هرکجا باشد امیدش اندوه مرا می شکند... صبح ها که بیدار می شوم دلم نمی آید حقیقت را باور کنم و شبها که وقت خواب است دلم می خواهد حقیقت را باور کنم. بودن و نبودن زمان میان دو خواب است. و بقیه اش غم و اندوه فراوان.

۱۳۸۹/۰۲/۱۹

زندگی کن

به زندگی و امید
به حیاط کوچ تنهاییمان
و به من
فکر نکن
به حلقه گمشده بین خودمان
که در این نزدیکی است
فکر نکن
به کلماتم. درونم و افکارم
به سرنوشت و دوست داشتن
وزوالی اندیشه پیوند دو عاشق
و به عشق
ابدا فکر نکن
من کلونوزپام میخورم و می خوابم
تو زندگی کن

۱۳۸۹/۰۲/۱۵

مهجوری


در عکس بالا اینگونه بر روی  صندلی حک شده است:

I was born tomorrow
    Today i live
Yesterday killed me 
  parviz owsia  iranian writer                                  


خسته و رنجورم. درد بزرگی دارم. ماتم زده و حیران. دنبال چه میگردم؟ سبزینگی را اگر در قارچ میدیدم برایم آنقدر بعید نبود ولی بی وفایی از وفاداران بعید است. محال است.

شعری از مولوی:

پرده بردار ای حیات جان و جان افزای من
غمگسار و همنشین و مونس شب‌های من
ای شنیده وقت و بی‌وقت از وجودم ناله‌ها
ای فکنده آتشی در جمله اجزای من
در صدای کوه افتد بانگ من چون بشنوی
جفت گردد بانگ که با نعره و هیهای من
ای ز هر نقشی تو پاک و ای ز جان‌ها پاکتر
صورتت نی لیک مغناطیس صورت‌های من
چون ز بی‌ذوقی دل من طالب کاری بود
بسته باشم گر چه باشد دلگشا صحرای من
بی تو باشد جیش و عیش و باغ و راغ و نقل و عقل
هر یکی رنج دماغ و کنده‌ای بر پای من
تا ز خود افزون گریزم در خودم محبوستر
تا گشایم بند از پا بسته بینم پای من
ناگهان در ناامیدی یا شبی یا بامداد
گوییم اینک برآ بر طارم بالای من
آن زمان از شکر و حلوا چنان گردم که من
گم کنم کاین خود منم یا شکر و حلوای من
امشب از شب‌های تنهایی است رحمی کن بیا
تا بخوانم بر تو امشب دفتر سودای من
همچو نای انبان در این شب من از آن خالی شدم
تا خوش و صافی برآید ناله‌ها و وای من
زین سپس انبان بادم نیستم انبان نان
زانک از این ناله است روشن این دل بینای من
درد و رنجوری ما را داروی غیر تو نیست
ای تو جالینوس جان و بوعلی سینای من


چنان چندی از این میدان دور خواهم شد که دگر کسی نگوید کیستی. وگر گوید خواهمش گفت: هیچم مگر آنکس که برایم همه چیز است.

یار شب را روز مهجوری مده - - - جان قربت دیده را دوری مده

۱۳۸۹/۰۲/۱۲

روزگار




این روزها چنان بی مخم که سخن در زبانم جاری نمی شود. چندی پیش سالگرد سعدی بود ما نیز ملول و بیهوده افکار و مغشوش کردار.سخن از دل و قلوه گفتن سخت است و نگفتن گناهی بس عظیم. دنیای من پیچ در کوچ است و سعدی گوید: دین به دنیا فروشان خرند. یوسف بفروشن تا چه خرند؟
به قول دشمنان پیمان دوستی بشکستی --- ببین که از که بریدی و با که پیوستی
و در جایی دیگر سعدی خوب مرا روشن کرد:
مگوی اندوه خویش با دشمنان --- که لا حول گویند شادی کنان

+++
مریدی مرادی داشت بس خوش سیرت و زیبا صورت و رعنا. روزگارانی بگذشت و یکی از اینان دگری را از دست بداد:
بازآی و مرا بکش که پیشت مردن --- خوشتر که پس از تو زندگانی کردن

چونان و چنان است جهانی که من در اویم. متحیر و مستغرق و متشنج افکار. درونی دارم که پیرست و پیر روزگار مژه گانی دارم نیم خیز و چشمانم خمار و بی عار...

تازه بهارا! ورقت زرد شد
دیگ منه که آتشم سرد شد
چند خرامی و تکبر کنی
دوست پارینه تصور کنی
پیش کسی رو که طلبکار توست
ناز بر ان کن که خریدار توست

۱۳۸۹/۰۲/۱۱

دیگر بس است تکیه بر درخت تنهایی
مرا به خانه ببر
رویاهایم ته کشید
آرزوهایم بر باد رفت
وبطری شرابم خالی است

۱۳۸۹/۰۲/۰۷

۱۳۸۹/۰۱/۲۶

شیخ صنعان




یاد ماجرای شیخ صنعان و دختر ترسا ما را به آتش و عشق و ایمان بر افروخت. روز عطار است و هفت شهر زندگی. شیخ صنعان مردی بود که هفت شهر زندگی را شش شهر کرده بود و بدون رد شدن از شهر عشق می خواست شهر هفتم یا شهر فنا را نیز طی کند ولی چنان به شهر عشق دچار آمد که شهر فنا را نیز به خودی خود طی کرد. داستان شیخ صنعان و دختر ترسا را عطاردر منطق الطیر به خوبی با کلمات ساده و زیبا شرح داده. ما نیز آنرا به اختصار بیان می کنیم:

داستان حکایت عاشق شدن پیری است از پیران صوفیان که در اطراف بیت الحرام به روایتی 700 و به روایتی400 مرید داشته است و تمام واجبات دینی و شرعی را انجام داده و عبادات زیادی برای آخرت خود ذخیره داشته است.از قضا یک شب در خوابی می بیند که از مکه به روم افتاده و بر بتی مدام سجده می کند. پس از این خواب او پی می برد که زمان سختی و دشواری (آزمایش الهی - یکی از عقبات صعب سلوک) فرا رسیده:
یوسف توفیق در چاه اوفتاد - - - عقبه ای دشوار در راه اوفتاد
او باید خودش را به آزمایش الهی بسپارد. وی در حالی که به نجات و حفظ دین خود امید دارد با جمع کثیری از مریدان خود، راهی شهر روم می شود.در آن شهر شیخ بر دختری ترسا، ساکن یکی از دیارات مسیحی که (این دیر) در روم (بیزانس) عاشق می شود.ناگزیر بحکم آنچه در رویا به او نموده بودند عازم روم می شود و آنجا گرفتار عشق دختری ترسا و روحانی صفت می گردد و برای خاطر معشوق ایمان می دهد و ترسائی می خرد و چنان در عشق ظاهر گرفتار می شود که خمر می خورد و زنـّار (نوعی کمربند مخصوص ترساییان) می بندد و خوک بانی پیشه می کند و دست از اسلام و مسلمانی می شوید. مریدانش سعی می کنند تا با پند و اندرز شیخ گمراه خود را به راه آورند و چون از تغییر وضع شیخ خود مأیوس می شوند از او قطع امید می کنند و به حجاز برمی گردند و گزارش اعمال او را به مریدی که هنگام سفر روم غایب بود می دهند. او آنها را سرزنش می کند که چرا شیخ خود را در چنان حالی رها کرده اند و شب هنگام با تضرع و زاری از خدا می خواهد تا شیخش را از گمراهی نجات بخشد. سرانجام خواجه کائنات (ص) را در خواب می بیند که به او بشارت رهایی شیخ را می دهد. روز دیگر او با مریدان عازم روم می شوند و شیخ را که زنـّار بریده از نو مسلمان شده است با خود به حجاز می آورند. اما دختری که باعث آن ماجری شده بود پس از مراجعت شیخ احوالش دگرگون می گردد و عاجز و سرگشته دیوانه وار سر در پی شیخ می نهد و به دست او اسلام می آورد و جان شیرین را سر ایمان خود می نهد.
***
عطار در کتاب زیبای خویش منطق‌الطیر هفت شهر عشق را اینگونه بیان می‌کند:

‏
گفت ما را هفت وادی در ره است
چون گذشتی هفت وادی، درگه است
هست وادی طلب آغاز کار
وادی عشق است از آن پس، بی کنار
پس سیم وادی است آن معرفت
پس چهارم وادی استغنا صفت
هست پنجم وادی توحید پاک
پس ششم وادی حیرت صعب‌ناک
هفتمین، وادی فقر است و فنا
بعد از این روی روش نبود تو را
در کشش افتی، روش گم گرددت
گر بود یک قطره قلزم گرددت


وادی اول: طلب‏
چون فرو آیی به وادی طلب
پیشت آید هر زمانی صد تعب
چون نماند هیچ معلومت به دست
دل بباید پاک کرد از هرچ هست
چون دل تو پاک گردد از صفات
تافتن گیرد ز حضرت نور ذات
چون شود آن نور بر دل آشکار
در دل تو یک طلب گردد هزار


وادی دوم: عشق‏
بعد ازین، وادی عشق آید پدید
غرق آتش شد، کسی کانجا رسید
کس درین وادی بجز آتش مباد
وانک آتش نیست، عیشش خوش مباد
عاشق آن باشد که چون آتش بود
گرم‌رو، سوزنده و سرکش بود
گر ترا آن چشم غیبی باز شد
با تو ذرات جهان هم‌راز شد
ور به چشم عقل بگشایی نظر
عشق را هرگز نبینی پا و سر
مرد کارافتاده باید عشق را
مردم آزاده باید عشق را


وادی سوم: معرفت‏
بعد از آن بنمایدت پیش نظر
معرفت را وادیی بی پا و سر
سیر هر کس تا کمال وی بود
قرب هر کس حسب حال وی بود
معرفت زینجا تفاوت یافت‌ست
این یکی محراب و آن بت یافت‌ست
چون بتابد آفتاب معرفت
از سپهر این ره عالی‌صفت
هر یکی بینا شود بر قدر خویش
بازیابد در حقیقت صدر خویش


وادی چهارم: استغنا
بعد ازین، وادی استغنا بود
نه درو دعوی و نه معنی بود
هفت دریا، یک شمر اینجا بود
هفت اخگر، یک شرر اینجا بود
هشت جنت، نیز اینجا مرده‌ای‌ست
هفت دوزخ، همچو یخ افسرده‌ای‌ست
هست موری را هم اینجا ای عجب
هر نفس صد پیل اجری بی سبب
تا کلاغی را شود پر حوصله
کس نماند زنده، در صد قافله
گر درین دریا هزاران جان فتاد
شبنمی در بحر بی‌پایان فتاد



وادی پنجم: توحید
بعد از این وادی توحید آیدت
منزل تفرید و تجرید آیدت
رویها چون زین بیابان درکنند
جمله سر از یک گریبان برکنند
گر بسی بینی عدد، گر اندکی
آن یکی باشد درین ره در یکی
چون بسی باشد یک اندر یک مدام
آن یک اندر یک، یکی باشد تمام
نیست آن یک کان احد آید ترا
زان یکی کان در عدد آید ترا
چون برون ست از احد وین از عدد
از ازل قطع نظر کن وز ابد
چون ازل گم شد، ابد هم جاودان
هر دو را کس هیچ ماند در میان
چون همه هیچی بود هیچ این همه
کی بود دو اصل جز پیچ این همه


وادی ششم: حیرت
بعد ازین وادی حیرت آیدت
کار دایم درد و حسرت آیدت
مرد حیران چون رسد این جایگاه
در تحیر مانده و گم کرده راه
هرچه زد توحید بر جانش رقم
جمله گم گردد ازو گم نیز هم
گر بدو گویند: مستی یا نه‌ای؟
نیستی گویی که هستی یا نه‌ای
در میانی؟ یا برونی از میان؟
بر کناری؟ یا نهانی؟ یا عیان؟
فانیی؟ یا باقیی؟ یا هر دویی؟
یا نهٔ هر دو توی یا نه توی
گوید اصلا می‌ندانم چیز من
وان ندانم هم، ندانم نیز من
عاشقم، اما، ندانم بر کیم
نه مسلمانم، نه کافر، پس چیم؟
لیکن از عشقم ندارم آگهی
هم دلی پرعشق دارم، هم تهی


وادی هفتم: فقر و فنا‏
بعد ازین وادی فقرست و فنا
کی بود اینجا سخن گفتن روا؟
صد هزاران سایهٔ جاوید، تو
گم شده بینی ز یک خورشید، تو
هر دو عالم نقش آن دریاست بس
هرکه گوید نیست این سوداست بس
هرکه در دریای کل گم‌بوده شد
دایما گم‌بودهٔ آسوده شد
گم ‌شدن اول قدم، زین پس چه بود؟
لاجرم دیگر قدم را کس نبود
عود و هیزم چون به آتش در شوند
هر دو بر یک جای خاکستر شودند
این به صورت هر دو یکسان باشدت
در صفت فرق فراوان باشدت
گر، پلیدی گم شود در بحر کل
در صفات خود فروماند به ذل
لیک اگر، پاکی درین دریا بود
او چو نبود در میان زیبا بود
نبود او و او بود، چون باشد این؟
از خیال عقل بیرون باشد این

۱۳۸۹/۰۱/۱۱

فریاد بزن

بعد از مدتها برگشتم , برگشتنی که خیلی بولشویک و فرا واقعگرایانه هست. گذشته در من پیچیده و آینده هنوز صاف و مستقیم است و هرچه آینده بزرگ است گذشته کوچک و در هم پیچیده. آینده ای که مثل یک کاغذ سفید است و گذشته ای که مثل یک روزنامه مچاله سیاه و پوسیده است. گذر از هر دوره ای تجاربی دارد که بسیار برای من مفید بود و خواهد بود. توان تفسیر و گزارش در من نیست. توصیف من از اطرافم مثل توصیف یک کودک از جغجغه , ساده و کوتاه است. گمشده در افکار شدیدن مختلط و پریشان.من حتم دارم روزی خواهد رسید که دیگر نگوییم خدای من. روزگار خلوص محض. روزگاری که دیگر چشمها نمی گرید و دستها تک و تنها کار پلید خواهند کرد و دلها پژمرده خواهند شد. جنگها قحطی ها و دعوای درون خانه ها ثابت خواهند کرد که زندگی هنوز ادامه دارد ولی هیچ کس روی رهایی را نخواهد دید. چشمها مال تو خواهند بود, بازوها مال تو خواهند بود اما تو در آنجا نخواهی بود. پس تا هستی , پس تا نفس میکشی , پس تا خدا هست , فریاد بزن خدای من!