FOR BE DEN

2009/02/16

جستجو

هنوزم سر در گریبانم
سال دیگر آمد
موسمی خوشتر بیاورد
من كنونم خفته ام
نيلوفران هر صبح پرسند : کیست این مرد تنهای سحر
وای بر من
نمیدانند
در جستجوی گل بشکفته ی نیلوفرم
چهارشنبه دوم فروردين 1385

2009/02/07

كارنامه

مرد در حال رد شدن از کنار اتاق خواب پسرش بود، با تعجب دید که در اتاق بازه و تخت خواب کاملاً مرتب و همه چیز جمع و جور شده . یک پاکت هم به روی بالش گذاشته شده و روش نوشته بود : براي پدر
مرد با بدترین پیش داوری های ذهنی پاکت رو باز کرد و با دستان لرزان نامه رو خوند:

پدر عزیزم
با اندوه و افسوس فراوان برایت می نویسم. من مجبور بودم با دوست دختر جدیدم فرار کنم، چون می خواستم جلوی یک رویارویی با مادر و تو رو بگیرم. من احساسات واقعی رو باهاش پیدا کردم، او واقعاً معرکه است، اما میدونستم که تو اون رو نخواهی پذیرفت، به خاطر تیزبینی هاش، خالکوبی هاش ، لباسهای تنگ موتور سواریش و به خاطر اینکه سنش از من خیلی بیشتره. اما فقط احساسات نیست، پدر. اون حامله است . دوست دخترم به من گفت ما می تونیم شاد و خوشبخت بشیم. اون یک تریلی توی جنگل داره و کُلی هیزم برای تمام زمستون. ما یک رؤیای مشترک داریم برای داشتن تعداد زیادی بچه. اون چشمان من رو به روی حقیقت باز کرد که ماریجوانا واقعاً به کسی صدمه نمی زنه. ما اون رو برای خودمون می کاریم، و برای تجارت با کمک آدمای دیگه ای که توی مزرعه هستن، برای تمام کوکائینها و اکستازیهایی که می خوایم. در ضمن، دعا می کنیم که علم بتونه درمانی برای ایدز پیدا کنه، و دوست دخترم بهتر بشه. اون لیاقتش رو داره. نگران نباش پدر، من 15 سالمه، و می دونم چطور از خودم مراقبت کنم. یک روز، مطمئنم که برای دیدارتون بر می گردیم، اونوقت تو می تونی نوه های زیادت رو ببینی.
با عشق
پسرت
------------------------------------------------------------------------------
*پاورقی : پدر، هیچ کدوم از جریانات بالا واقعی نیست، من بالا هستم تو خونه تامی فقط می خواستم بهت یادآوری کنم که در دنیا چیزهای بدتری هم هست نسبت به کارنامه مدرسه که روی میزمه . دوسِت دارم! هروقت برای اومدن به خونه امن بود، بهم زنگ بزن

2009/02/05

تحول



بعد از چنيدن ماه و براي اولين بار در سال ميلادي جديد وارد بلاگ شدم و ديدم خيلي خسته كننده شده. به فكر افتادم كه چيكارش كنم. .. چون من علاقه شديدي به تن رنگ مشكي دارم فقط شروع به استفاده از رنگهاي جذاب در داخل رنگ سياه كردم. فكر ميكنم زحمتهام هدر نرفته چون خداييش چيز خوبي ساختم. پست متحول شدن بلاگم رو به همينجا ختم ميكنم الببته يك عكس هم از خودم در اين پست ضميمه كردم.

2008/12/12

اشک

امروز 21 آذر است. چند ساعت قبل به روزهایی که گذشت فکر کردم. اشک امروز سیری ناپذیر است و فردا عقل کش. من به چه باده ای مست شدم که باهیچ مرهم آرام نمیگیرم. سرسبزی من از کجا بود که امروز به خزان مبدل شد؟ هیچ مگذارم در خم ابروی کس بودن آزرده ام کند. ولیکن کرد. چه شب و روزها گذشت و امروز تمام گشت. به یاد خواهم داشت. که چگونه فریاد و گریه نصیبم شد. قطعا هیچ مرحمی بر این درد نیست جز خدا. به یاد خواهم داشت
بیست و یکم آذر سال 1387 شمسی . ساعت 01:23 بامداد

2008/11/23

فلسفه

امروز بعد از مدتها گفتم یه سری بیام بلاگمو ببینم از همه کسانی که میان تشکر میکنم ولی باید اینو بگم که نظرات افراد رو جای دیگری سیو میکنم تا کسی که نظر میده به محتوای نوشته دیگری توجه نکنه. این از این

امروز داشتم فلسفه شوپنهاور رو مرور میکردم چیزی از نوشته هاش جلبم کرد نوشته بود موسیقی بهترین هنره چون از قید و بندها آزاده گفتم عجب نظری داده این شوپنهاور ... از طرفی کانت چیز دیگه ای میگه  و دکارت هم حرف جالبتری داره.. من حرف دکارت رو بیشتر میپذیرم چون ریاضیاتش  واقعا بر سخنانش اثر گذاشته از طرفی کانت بر همه اولی تره شاید کانت بهترین فیلسوف تاریخ باشه که صد البته به عقیده من اینجوریه.. گذشته از اینها نیچه چیز دیگریست. اگر فلسفه رو با فلاسفه بشناسیم فلاسفه رو باید با نیچه بشناسیم در کل نیچه بالاتر از فلسفه اس به حرف خود نیچه که میگفت تاریخ رو پس از مرگ من عوض خواهند کرد و خواهند گفت تاریخ قبل از نیچه و تاریخ بعد از نیچه باید بها داد. عجب شخصیتی بوده این نیچه... بایدخوب بشناسیمش

چه خوش گفت نیچه که خدا مرده است 

2008/11/04

دست بر دار

دست بر دار  از یکنواختی.  در یکسویی خود اندیشه را رها کن و با تفکری جدید دوست شو. چه بسا این دوست تازه خوب است. در دیده ,دیدن کمتر از دل دیده نیست .دل با دیده ها دل می شود و دیده های با دل, دلدار می شوند... بی دلان کورند

2008/04/03

بپا خیز

حس غریبی است تا چشم را پلکی می زنم همه روزها گذشته اند و اکنون 14 فروردین است چند روز پیش روز اول عید بود و امروز چهارده روز گذشت . روزها چه زود می گذرند و ما عین خیالمان نیست. چه زود پیر می شود این بشر. چشم در راه کجا اینگونه خمار است؟ چند سال دیگر خواب ؟ چند سال دیگر غفلت؟
بپا خیز ای اژدهای خفته درون

2008/03/20

?

اکنون ساعت یک و چهل دقیقه بامداد روز ؟ است یعنی بیشت و نهم اسفند هشتاد و شش تمام شد و یک فروردین از ساعت نه صبح شروع خواهد شد و من نمیدنم اکنون را به چه روزی نسبت دهم. مشکل اینجات که همه قوانین در دنیا متغییرند و باید با این حال ساخت و سوخت
یاد گذشته افتادم و این بسیار نظرم را جلب کرد پارسال بیست و نهم اسفند ساعت 5 صبح برف سنگینی بارید همه جا را سفید کرد حجم برف در حدود نیم متر بود شگفت اینجاست که امروز نیز همان روز است ولی هوا بسیار آفتابی و تابستانی می نماید. از این گفته یک سخن در خور توجه است و آن اینکه هیچ چیز ثابت نیست باشد که این تغییر در ما نیز اثر کند و در تکامل افکار و موفقیت ما نقش داشته باشد نه در پسروی و شکست
سال نو بر همگان مبارک باد

2008/01/12

زمستان سوزناک

زمستان سوزناکیست و در این سرما هنوز گرمای شمع دل من روشن است. دیدگان مات ودل مبهوت چیست؟ زمان آن رسیده است که برای کوچ آماده شویم هرچه کمتر بار و انبار داشتیم بهتر بود. من خود حتی برای بردن خود نیز بیعارم اکنون و دیر زمانی نخواهد گذشت که برای نوشتن نیز نیرو نخواهم داشت. گرچه سرما را حس میکنم ولیکن به آرامی و بی تفاوت از کنارش رد میشوم . در کنار دیوار دستفروشی پیر و یا کودکی تنها همنوا با سرما مرا به یاد گذشته ای می برد که برگشت از ان برایم سخت است و ایستادن در جلوی سیمای گذشته عذاب آور تر از لخت ماندن در این سرما شب تا به سحراست. من نمیدانم زبان من کوک نیست یا دل مردمان چرخ دنده ندارد؟ من نمیدانم فکر من خواب است یا مردمان بی خابند؟ و اگر چنین است پس چرا یکباره نمیخابند تا بیداران ببینم؟ همگی خمار؟ آیا این چنین ماندن نکوست؟ تک تک رفتار ما رخنه در گذشته نه چندان نزدیکمان دارد ولیکن زمانی که به پشت می نگرم جز راه مسقیم که چیزی در اطراف آن نیست نمی یابم و بعد اگر باز به جلوی خود بنگرم باز هیچ نیست. من در این پاره خط عمود زندگی چه میکنم؟ آیا نقطه ای هستم روی یک پاره خط؟ یا یکی از هزاران هزار نقطه ای که یک پاره خط می سازیم؟ و شاید راستگویان راست گفتند و من نیز ذره ای از این راهم که ابتدایی معلوم دارد و انتهایی که هنوز نا معلوم است. من اینچنینم و شکی در این نیست که دیگران به من شک کنند و یا صحه بر دروغگویی من بگذارند ولیکن یک چیز برایم روشن است و آن اینکه من جز حقیقت نگفتم

2007/12/20

خدا

همه چیز در دنیای ما نسبتی خاص دارد حتی خدایی که عبادت میکنیم نسبیست . این نسبت برای من یک بازه محدود دارد و برای شما یک بازه محدودی دیگر. هرکس خدایی را عبادت میکند که خود آن را آفریده
من ریشه های خدای دیگران را از وجود خود ریشکن میکنم و آن خدای فطرت خود را که در حال جریان است می پرستم

2007/12/12

عشق دروغین

سخن عشق از کسی برون می تراود که در او بوی محبت هم نیست , عاشقان روایت خموشند و شیطان صفتان دیو مسلک در ردای سلوک سماع می کنند

2007/11/24

انتخاب غیر طبیعی



هنوز ماه در نیامده, نورش از پشت کوه پیداست. من نمیدانم چرا باید باور کنم که ماه ,همان ماه دیروز است؟ آیا آنکه دیروز بود امروز نیز هست؟ و آیا آنکه امروز هست دیروز نیز همان بود؟ به حتم انسانی که امروز هست دیروزهمان نبوده, و در این مطلب دو گمان بر ذهن خاطر می شود; یکی اینکه کسی که دیروز بود و امروز هم هست می تواند بهتر از دیروزش باشد که این عالیست. و دیگر اینکه کسی که امروز هست می تواند از دیروز بدتر باشد که این تغییر انتخاب طبیعی بر طبق نظریه داروین را در بر نمیگیرد ولیکن او انسان است و انتخاب طبیعی نظر بر این دارد که آنکه اصلحتر و بهتر است از دیگری ,میتواند قادر به حیات باشد و اگر من نیز اینگونه تفکر کنم باید قلب و روحم را کنار گذاشته و مانند سنگی بی روح شده و بر او به مانند گوزنی لاغر و نازیبا نگاه کنم که در مقابل نر های همسان از نظر گونه و نه همسان از نظر کیفیتش در میان گوزنهای دیگر قرار داشته و در فصل جفتگیری سعی بر این دارد که برای خود جفت بیابد و یا به قول ما برای خود زوجه ای اختیار کند ولیکن او در این آوردگاه از نرهای هم گونه خود کم خواهد آورد و به قول داروین عزیزمان ژنهای خودرا به گور خواهد برد و این است انتخاب طبیعی از نظر داروین که من نیز بر آن بمانند همه مردمان واقفم, ولیکن من دل و قلوه ای دارم که نمیتوانم اینگونه باشم و احساس خودرا قربانی انتخاب طبیعی کرده و به شکل گوزنی بیعار به نشخوار بپردازم
هرکس به اندازه عقل و درک خود انتخاب غیر طبیعی خواهد داشت

2007/07/19

ترمه

ترمه ی روح من از چیست؟
مگر نه این است که بی روح از خاک آمدم؟ چرا اینچنین نالیدن از ما گران تمام می شود برای آنان که گرسنه تر از گرگ در زیر دخمه تاریکی منتظر ما هستند تا به دنبال اندکی آبلیموی ترش به آنجا رویم؟
هرازگاهی مردمی تلخ تر بادمجان به یتیمچه ی ما تلخی هدیه خواهند کردهیچ مرگی بی هراس نیست
دغدغه آن است که بی بنیه نمیری

2007/07/05

نیایند

به آنان که دیر آمدند بگویید ای کاش زود می آمدند
و به آنانکه نیامدند هیچ نگویید که آنان بهترند

2007/05/15

نور تاريكي

گفتن از راز دل برايم گناه است و ريا, دردل اندوهي كهنه مخفي مي شوم. چه روزها و چه شبها در رخ ديدار عدم سوختم و چه گوارا آبي نوشيدم همه از بهر چه؟ چگونه كسي بد ين راحتي مي نوشد گندابي را كه برايش مرگ در راه دارد؟ و چگونه كسي نفس ميكشد از بهر هيچ؟ من دگر در خويشتن خاموشم و در راه نوري تاريك ميگردم و زمان مي گذرد
چشم من به نور تاريكيست كه ميتابد بر ذهن خمارم وليکن من مستم از بهر چه؟

2007/03/15

نا گفته ها


این نوشته اقتباسی است از یک نوشته

عقل ودرکي است که اين رابطه نشناخته است
ساز و برگي است که اين قافله نشمارده است
مردمان از کجا مي دانند که اگر اين رابطه پايان بپذيرد درد من مي ماند؟
شور پردازي من در بودن افکار شياطين مي ميرد
هر چه است از تشنگي افکار است
مردمان از کجا مي دانند, تکه نان دست من بي تاب است؟
دست خلقي است که اين قافله نشناخته است
سن من مي داند. پير ترين قافله همراه است
مردمان از کجا مي دانند آخر اين دره ما دريا است؟
روزگاران خموشي درد نگارين نفسم بسيار است
زندگي شيرين و نپاييدن اعمال بسيار است
مردمان از کجا مي دانند که افکار پليدي همراه است؟
روزگاران نهاني که ديدن مهتاب گران است
دست خلقي که در اين دره پستي ها روز و شب با خوردن و خوابيدن خود مي نالد
مردمان از کجا مي دانند بهاي دگري بسيار است؟
حرف حقي که نهان از گفتن آن مي نالم
شور نو ديدن صورت بيمار است
مردمان از کجا مي دانند نفسم دست خودم بي تاب است؟
پرواز دلم در شب تاريک جهان مي بارد
حرف من با تو امثال تو بسيار است
مردمان از کجا مي دانند بين من و تو فاصله ها بسيار است؟
من در اين راه خموشي مي مانم, دست به لب
هر گهي مي نالم و مي بارم در راه حق
مردمان از کجا مي دانند دل من از روي تو بيمار است؟
خنده از ته دل مي کنم از راه دراز
ديده از دوري خود مي کنم پژمرده و سيراب
مردمان از کجا مي دانند روح من با جان خودم تيمار است؟
هر دمي مردن افکار خودم مي بينم
هرکه آمد, در ديده من نور صفايي مي بيند
مردمان از کجا مي دانند نور من از پاکي افکار است؟
اين سخانان مي گويم و خود مي بارم
درد افکار نهان مي گويم و خود مي نالم
مردمان از کجا مي دانند روحشان جاي دنج دگري خواسته است؟
روح من از ديدن اين تنگ سران مي نالد
هرکسي مي دهد اين جان گران بي هيچ ثمر
مردمان از کجا مي دانند که چه اندازه دلشان بي عار است؟

2007/03/12

آنم

حرفها یکی از یکی خسته کننده ترند. گوش شنوایی نیست تا برای شنیدن نجوا کند. درد هر زخمی از بزرگی زخم نیست عمق هر زخمی وسعت دردی را گواه می شود که در پس پرده دید است. اشهد ان لا اله الا اله گفتند و به خاک سپردند ولیکن مرگ دست کیست؟ شهادت می گوییم و به خاک می سپاریم. کسی که تا دیروز بزرگترین عالم زمین بود امروز بی جان است و اگر زیر خاک نرود خود که هیچ یک دنیا را به تعفن خواهد کشید. همه اینگونه ایم و بی چون چرا می گندیم. حرفها چریدند و رمیدند تنها یک کلام خوش از من با قی است, تنها کلمه که از آن متنفرم گرچه به وجود عینی و باطنی آن شکی نیست, اما به کار گیری آن اشتباه است. و آن عشق است که چون در آن پیش رویم آن در ما رخنه کند و چون آن را دریافتیم آن ما را بلعیده است
چرا می گویم آن؟
چرا نمی گویم او؟
چه کسی خواهد فهمید من از اویی میترسم که آنم در اوست؟

2007/03/02

استاد

امروز هرچه برای ما بود از نظر خود به آرامی نظاره می کنیم. اگر سخت و اگر آسان خواهد گذشت. دیرینه زمانی نیست که کسی برای گفتن سخن خود کراهت دارد. مستحب است بگوییم هر آنکه سخن نگفت بیمار شد. سبزی و تره در دست زنی که از کوچه به طرف خانه در حرکت است و به فکر فرزند یک ساله که در خانه خوابیده و هر آن امکان بی داری می رود ذهن زن را مشغول خود کرده و نمی گذارد جایی را ببیند طرز نگاهش و نوع قدم هایش سخن از درونش می گوید. سیب قرمزی از دست مردی که پاکت در دست دارد می افتد. کوچه متروک و نفس حبس است و سایه دیوار به بلندای آسمان نمی گذارد از خورشید سخنی بگوییم و دیوار کاهگلی نمی گذارد تکیه دهیم برایش. جوی کوچکی که میان کوچه است خشکیده و نشان از بی آبی مردم دارد. کودکی ترسان از در خانه ای فرتوت به بیرون می دود. شلوار ندارد مادرش با چوب دستی او را دنبال می کند نظرم این است که کودک شیشه بزرگ آب لیمویی را در زیر زمین خانه شکسته و مادر به دنبالش ناسزا می گوید. امتداد کوچه با خمی کم بیش اندک نمی گذارد انتهایش پیدا باشد کنجکاوی می گوید باید برویم تا به انتهای کوچه برسیم گرچه هر چه هست بهتر از اینجا نیست. زندگی در سنت می خزد و در فرهنگ جدید می میرد هر که می آید از انتهای کوچه نگاه عجیبی به من می کند و رد می شود. از انتها مردی را می بینم که در دست دو نان سنگک دارد و از لباسش معلوم است اشتیاقی به کهنه پوشی ندارد یک بارانی و یک کلاه لبه دار مخمری سیاه با کفشهایی دست دوز به طرف من می آید معلوم است در چهره ام چیز عحیبی دیده و شاید ترسناک. کم کم به من نزدیک می شود با خود می پرسد کیست این ناشناس غریب؟ از کنارم با تردید رد میشود ولیکن در فکر چیست؟ سرعتش کم شده می خواهد سوالی بپرسد ولی باز منصرف از حال و کنجکاوی خویشتن است باز قدم ها را سریعتر می کند و از ته کوچه ناپدید می گردد. کوچه باریکتر می شودو من کنجکاوتر. باز شاید انعکاس ذهن من مرده است. نمی دانم از اینجا به کجا خواهم رفت؟ از عقب صدای عجیبی می آید. آن زن با شیون و زاری کودک خود را در سینه گرفته و می دود به نظر می رسد کودک کار خود را کرده و خود را از پله پرت کرده به حیاط به خیال پرواز. خون سینه زن را قرمز گون کرده از کنارم به سرعت رد می شود باز نگاهش کسی را نمی بیند یکی از کفشهایش نیز در پایش نیست می دود به انتهای کوچه و صدایش در ذهنم موج می زند اکنون باز به انتهای کوچه نزدیک می شوم از انتها صدای شگرفی به گوش می رسد مردمان جمع هستند ولیکن منظم دایره ای تشکیل داده اند آری مردی پهلوان مسلک معرکه گرفته و من نیز داخل می شود مردم جمع هستند و لجظه ای چند هورا می کشند و کف می زنند آن کودک بی شلوار نیز آمده میان مردم در ردیف اول ایستاده پیراهنی بزرگ در تن دارد که بسیار کهنه می نماید دست در آلت خود برده و همانند ماری سرنگون خفه اش میکند به نظر می رسد فشار مثانه امانش را بریده انگشت دست دیگرش در دهانش به مثال پستانک است. کفشی نیز ندارد. همه جمع هستند و معرکه استوار از معرکه بیرون می آیم چشمم به انتهای کوچه ی بی انتهاست افکارم به ان مرد شیک پوش معطوف است که شاید او نیز داستانی داشته در همین احوال مردی دست به شانه ام از پشت می زند آن مرد جوان و شیک پوش است نگاهم می کند و می گوید: استاد از این که نشناختمتان معذرت می خواهم به فکر می روم ولی چیزی نمی گویم دستم رعشه دارد و عسایم به نظر می لرزد. مرد می گوید امیدوارم که امروز دیگر دعوت مرا بپذیرید و کمی در اندرونی با ما همنشینی کنید بی اردا می گویم من خاک پای فرزندان کشورم
می گوید : استاد بعد از این همه سال که از فرنگ بازگشتید صدای قدمهایتان کوچه را سامان داده و اهالی به میمنت حضورتان خوشحالند. مریم عروس عبداله خان به خاطر حضورتان آنقدر خوشحال بود که فرزندش را در خانه گذاشت و برای خریدن نان رفت همه می خواهند شمار را برای نهار دعوت کنند او نیز از این گروه مردم بود که به شما اردت خاصی دارند ولی حادثه ناگواری برایش رخ داد. نوه ی حسن پخله پز هم گم شده و لخت از خانه فرار کرده
استاد مرا به یاد می آرید؟
چه بگویم بر این جوان؟
نمی شناسمش ولیکن جوان پرشوریست گذشته انسان را می کشد ولی اینان زنده می کنند وای بر من که از کجا به کجا رسیدم و قدر کودکی خود ندانستم
این دیوارهای کاهگلی
کودکان بی شلوار که خود نیز روزگاری یکی از انان بودم
نان سنگک
آری من همانم که در کودکی آرزوی درازی داشتم و اکنون آرزوی کودکی تمام وجودم را تکه تکه می کند
اشک از چشمانم می بارد
استاد
استاد
چه شده که اینگونه منقلب شدید؟
هیچ نیست فرزندم برویم که سخنان زیادی برایت در کیسه به امانت دارم

2007/02/13

روزگار خراب

امروز بیست و چهارم بهمن سال یکهزارو سیصد و هشتاد و پنج است. روزگار غریبی است. از هرچه بنویسیم تمامی ندارد و از هر چه بگوییم شنوایی نیست هر گاه که توانایان را توانایی بود نتوانستند بگویند اکنون که توان از دست مردم در فرار است چگونه خواهند دادخواهی کرد؟ حتی اگر بخواهند که چنین حماسه ای را برپا کنند باید از همه چیز دل بشویند و جان بر کف آغاز ره کنند. همان رستم دستان که در دوران خود اهل قدرت و بازو بود اکنون با یک گلوله ناچیز به درک واصل خواهد شد. ذهن کسی که خلاق است دژی مستحکم برای تن خود فراهم آورده است. اکنون زور و بازو به کار نمی آید. عصر سیاست تفکر بر پاست عصری که دانه درشتان سر کیسه نمیگذارند ریز تران نفس بکشند و شاید آن زیر له شوند. مردم از خودی خود ,بی خود و از روی دگری در شرم اند. مردم از پیران در سخره و از جوانان در تعجبند و در این میان از خود غافلند و خود را نه جوان می دانند و نه پیر فر توت, پس اینان چه هستند؟ یاد باد دل مردانی که همه را دیدند و خود را ندیدند. سر سبزی افکار از آبکاری نطفه جنینی است نه از خوبی افکار و کودکی که اکنون شیر بیشه حق است در کودکی عیار نجابت زیادی داشته و هر روز که می گذرد بر نور شمع خانه محبوب می افزاید ولیکن ما لامپ هزاری روشن می کنیم و آن بدبخت مایوس می شود از پیشرفت. جوانی را که می خواهد به آینده امیدوار شود مایوس میکنیم و آنی را که در حقیقت تهی از علم و بزرگی ذات است به بالا می کشانیم زیر او به گفته مردم عام پولش از پارو نه بل از بیل مکانیکی بالا می رود. پس آن جوانی که همه چیز می داند چه؟ نباید تقصیر روشن کرد زیرا چنین جوانانی کم نبودند که حق خود اعمال کردند و لیکن بقیه چه خواهند کرد؟ چرا هیچ کس نمی خواهد به آزادی افکار بیاندیشد؟ دختران و پسران جوانی که در خیابان قدم بر میدارند نشان از ذات درونی خود دارند و آن جلب توجه دیگران است. چنین جوانانی مستحق ناسزا نیستند چرا که اگر همه حقیقت طلب باشند زندگی و بشریت معنا نخواهد داشت و جوانی که هر روز طرزی در لباس بر خود اعمال میکند و روی چهره می آراید نه میمون است و نه دیوانه. او چون راهی برای نشان دادن خودن نیافته و چون فلسفه ذاتی خود را نمیشناسد برای این که بگوید من نیز انسانم به چنین کاری دست می زند. ولیکن همه جوانان جهان چنینند و هیچ هیک از اینان دلیل بر گناهکاری نیست. ذات حقیقت جویی جوانان باید بیدار شود ولو با افشاگری ولی باید دانست بیداری جوانان برای افرادی گران تمام خواهد شد. با نگاهی به تاریخ خواهیم فهمید که جوانان امروزی هزاران بار از جوانان دیروز جنگجوتر و حقیقت جوترند. ولیکن دشمنان افکار جوان را به اعمالی مشغول خواهند کرد تا بیداری اینان را اندکی به تعویق بیاندازند. برگردیم به زندگی و بگوییم هیچ گاه کسی در طلب حقیقت نیست جز آانان که با افتادن سیب از درخت به تفکر آیند و دیگرانی که چیزی جز خوردن سیب فکری ندارند پایمال خواهند شد و در معرض نابودی اند. انتخاب طبیعی تنها برای اصلاح نژاد طبیعی و باقی ماندن اصلح نیست. انتخاب طبیعی برای باقی ماندن افکار ناب و از بین رفتن افکار زشت است. باید دانست آنان که در راه حقیقت جویی قدم نگذارند محکوم به نابودی اند و آنان که این راه رفتند اگر چه کشته شدند و یا محکوم به فنای اجباری شدند اما همیشه زنده و در خاطره ها جاویدانند
درود بر آنان که در راه حقیقت و انسانیت شهید شدند

2007/02/04

خر خاکی

دنیا همگان را بلعید. ما دیوانه وار منتظر چه هستیم؟ هر لفظی بود ادا کردیم و هر گفته ای بود رسوا شد . دیده بی منتی که از گذشته در فرار است و از آینده بیمناک به چه درد آید؟ هرکسی که سخن بر می گشاید از گوشه اندیشه خود می نالد و کسانی که بیش از هر کسی میدانند خود از درون خود شاید نمی دانند . مردم از قافله دور مانده در آغوش مادرند و چه کس می داند کدامین روز خواهد مرد؟ زنی که پیر و فرتوت است به چه می اندیشد و مردی که روزگار پر فرازو نشیبی داشته چه کرده؟ کمی فکر هر کس را که به تفکر علاقه مند است دگرگون خواهد ساخت. مرغی که پرورش می یابد برای خوردن است و انسانی که پرورش می یادبد برای چه؟ اگر تاملی کنیم دیده از اشک لبریزخواهد شد. چرا که هر انسانی شایسته پرورش نیست و آنان که شایسته اند پرورش نمی یابند ولیکن مرغان بی زبان از هر نوع و جنسی که باشند می تراوند و میمیرند. چه فکری باید از دیدن خر خاکی در زیر گلیم کرد؟ آیا چنین نیست که خود باعث ایجادش بوده ایم؟ آیا چنین نیست که خود برای خود می کاهیم و می افزاییم؟ چه کسی میداند که اگر اندکی دست به دهانش برسد خود را نخواهد باخت؟ و یا چه روز گار مرگ آفرینی است که بدانیم زندگی چنین که فکرش را می کردیم نیست. مردم از بادیه گریزان سر به کجا می زنند؟ و زندگی خود تباه می کنند؟ چه کسی می داند که سحر از شب جداست؟هر چه خواهیم از نابکاری نیست. شاید تمنای به حقیقت پیوستن است و کار راحتی افکار آنکه بی تاب است از دوران. هر آنکه شخم زد بذرش به بار نشست
وکدامین فکر پلید در انتظار ورود در ذهن پوچ مرد بی کار نیست؟

2007/01/04

ساده از ته دل


ساده از ته دل
رنگ خورشید, رنگ روی فرد مرده نیست . هر چه هست از روی نادانی نیست. از روی شرم سرخی را می توان تعریف کرد ولی رنگ خورشید را چگونه تعریف کنیم؟
روی هر کودک بی مهر مانده از مادر؟
ویا کودکی که امشب جلوی چشمانم دستفروشی میکرد؟ چنان لرزه بر اندام داشت که مرا لرزاند و چگونه در پیشگاه خدا سر بلند خواهم کرد و ادعای شرف خواهم نمود؟
یک دقیقه پنجره خانه که باز می ماند امر می کنیم پنجره را ببندید تا اتاق سرد نشود و از خودمان احساس شاعری می داریم و سخنانی چند می نویسیم تا گواه دانشمان باشد که حقیقتا نداریم و در این حال کودک دستان خود را بر هم می فشارد که شاید از لرزشش بکاهد
آیا می توان افکار کودک را که در ذهنش موج می زند تعریف کرد؟
چگونه می توانم بر چشم کودک چشم دوزم در حالی که از چشم دوختن بر چشم مردمان در فرارم؟
روز من با نام خدا که هر روز فراموش می کنم آغاز می شود و شاید با یک خستگی بی مهتوا به پایان می رسد. هیچ گواهی برای افکار در مانده ام ندارم که مرا از جزای خدا بر حذر دارد. من مردی خود را در چه می بینم اگر راه زندگی را در جنسیت می دانم؟
آیا من اگر جای آن کودک بودم سرمای این شب سوزناک مرا از تفکر باز نمی داشت؟
خدا می داند که هوا چه سرد است و اگر برای من ناراحت کننده است برای آن کودک تنها مرگبار است. هیچ گاه نتوانستم اشکانم را بدون یافتن نتیجه قطعی خشک کنم. و زندگی حتی در جریان حقیقت نیز می نالد. برای ما شاید یک خوشی بی محتوا شادی دهد و شاید چشمانمان کور است. من نمیتوانم دلیلی برای مقدس بودن افکارم بیاورم تا شاید خود را تبرئه کنم. من گناهکارم و گناهم مرگ افکار پاک و زایش افکار پلید است که روز به روز چون چین پیشانیم می افزاید آن روح نوع دوستی و پاکم می میرد. خدا گواه است که هیچ گاه برای دیدن یک روز خوب آرزویی به دل نداشتم. شاید آرزوی من شادیی این کودک تنها باشد حتی به اندازه یک لبخند از ته دل که اشک شوق از چشمانم سرازیر خواهد کرد و بغضم را که اکنون از حلقه دار افزونتر مرا تنگ نفس کرده رهایم خواهد کرد

به امید لبخند یک کودک تنها

2006/12/29

خجری با تیغ زنجانی از سمرقند

خنجری با تیغ زنجانی از سمرقند


یک قناری
یک پسر با ساق لاری
لب سترگ و خنده تنها
دست زخمی ,خون رنگی
چشم کور و دست ملول
چه تنها پیش چشمم می روند
یک مرد نابکار
یک فاحشه ,یک بی خبر
یک سوسن و یک سنبل زخمی
یا سبزی خوردنی
این کتاب و آن کتاب
یک کولر آبی یا که گازی
صفحه ال سی دی تنهایی
سیم لا یا سیم می
ریش تنها با سیبیل
دختری با یک ممه
کودکی با چشم تر
سنگ پایی بی ثمر
این مردمان تنگ سر
نیش تنهای تبر
سیب قرمز سیب آبی
کون غول آسای گلابی
یک کلاغ و صد کلاغ
یک پراق و یک سوسمار
آب سرد چشمه های کوهسار
منقل مشدی غلام
و یک سیگار برگ
چه ادراکی؟
چه افکاری؟
چه احساسی؟
چه دارم من؟
جز پرده بی انتهای این سینما
چه فرقی می کند بر من؟
یک بی نوا یا بانوا
چه فرقی میکند؟
دختری با شرت آبی
یا خنجری با تیغ زنجانی از سمرقند

2006/12/22

نیلوفر آبی

سلام
دانستن این که تو کیستی برایم از آب خوردن سخت نیست
چه کنیم هرچه بی مهتواییست از کنج دلم پیداست.چه خوش و چه نا خوش . نوشتن سخت است ولی خواندن مشکل هرچه داریم میکنیم در خورجین تا شب که اطراق کردیم بخوریم و بگوییم و اندکی هم اگر شد بخندیم در کاروانسرایی که خدا داد برای مشد علی ساخته بود گرچه حقیقتا خدا داد
میدانی چیست؟
نه ولی اکنون کاری خواهم کرد که بدانی هیچ و دیگر هیچ
یک شاخه از یک درخت می شکند و می افتد درخت همچنان می تراود
من نمیدانم که سحر کی می آید
مردمان میگویند ساعتی دیگر
مردمان باز نمیدانند که سحر در کنج دلم چیست
یک نیلوفر تنها صبح بی نشان از مطلع خورشید می شود بازمی غنچد و زود میرود در خواب ولیکن کس نمیداند نیلوفر ما کجاست هرچه گویم باز درد همرنگی است درد شکفتن مردم خواسته هر کس نیست
شاید نیلوفر آبی درد مرا نخواهد
بگذار برکه ی تنهایی او خشکد به سراغ سراغش خواهم رفت
گرچه سخره نخواهم کرد
ولیکن
دیدنیست

2006/10/27

بازگشت

هر لحظه که میگذره میفهمیم که واقعا از دست دادیمش الان نمیدونم چن وقت بود علاف بودیم دیده منت داشتن سخته و بی ریا بود ن محاله نمیدونم چرا؟
هر روزی از بند انگشت کوچیکتره و کسی نیست این انگشتشو خم کنه حد اقل یه انعطافی به روز مره بودن میده
چنگ دل رو به نوازنده خبره دادن سخته
ولی نواختن دل سخت تره
هر از گاهی پشتک زدن بد نیست
یادمون باشه مگس بیشتر ازما حال میکنه
یادمون باشه که چرا احساساتمون رو خفه میکنیم
یادمون باشه چطوری با بی خبری میخوابیم
هر روز
هر شب
هر لحظه
به یاد داشته باشیم
ما فقط چند لحظه زندگی میکنیم
اون سالهای بقیه زجریه که خودمون مسببش هستیم
پس بهتره
دلیلشو پیدا کنیم
چه لزومی داره اصلا زندگی کنیم اگه زندگی رو لگد میکنیم؟
بهتره مثل یه هیچ باشیم
اکنون که هیچ هستی
میبینی چقد احساس خوبی داری؟
الان احساست از احساس یک مگس هم بهتره

2006/07/29

لامپ صد واتی



لامپ صد واتی



در غم شب دیدار تو روشن و خاموش شدم
روشن وخاموش شدم
لامپ صد واتی دالان سکوتم
از ولتاژ بدت
طاقت نیاورد و ترکید
چشمک زدمو
روشن و خاموش شدم
دلم از ولتاژ کم عشق تو
شد نیمسوز
شد نیمشوز
شد نیمسوز

2006/06/08

گر روشنی , تو مهتابی وگر خواهی تو خورشیدی


گر روشنی , تو مهتابی وگر خواهی تو خورشیدی
سلام بر روان پاک هر بیننده ای که دوست ندارد بی بهره ازاین دخمه ما خارج شود. خواستم بنشینم و بنالم از سر احساس. از سر بودن در نبودن. از مرگ در هستی که نیستی. بیدار بودن ولی در ذهن مردم خاب آلود ماندن. این است که میگوید در زندگی زنده بودن عار نیست در زندگی مرده بودن زشت است. زشت بودن نیز زشت نیست دلیل و حکمتی است از خدا . تو بدان هر که هستی هرچه میخواهی برایت تساوی قائل است خدا حتی با اولیا . مرگ در کافه تنهایی ما رخنه کرده . ما چه میدانیم که با هر پک قلیان جان خود را میمکیم ولی حاج قنبر می گوید مشسن یک قلیان با دوتا چایی بیاور می خواهم شارژ شوم. شاید نمی داند که این دروغین است کاش مردم میدانستند یه قطره اشک ریختن صد بل هزار بار بیشتر شارژ خواهد کرد آنها را گر اشکشان از سر احساس باشد. همان اشک و گریه ی بی معنیت. هرروز از خاب بیدار میشویم و میگوییم که زندگی می کنیم شاید. اما زندگی این نیست زندگی این است که بخوابی در بیداری بر زشتیها لیکن میدانی و نمی خواهی آنها را
حالا یه صحنه جالب
به این تصاویر پایین نگاهی بکنید همه را خود عکاسی نموده ام. حال بگذارید ببینیم آیا آنها یکی هستند؟
فکر نمیکنم...... آنها اگر یکی هستند پس چرا این گونه متغیرند؟
پس چرا در رنگهای مختلف آیا اینها همه از یکند؟
آری همه از وحدتند همه از یک جسم به نام رنگند
پس چرا فرق دارند؟
باید بدانیم در طول زمان و تاریخ همه چیز و کس در تحولند و تکاپو حتی این ماه بی جان در عکس بالا
بکوشیم مانند ماه باشیم اگر حتی دوست کسی نیستیم یا ما را نمیشناسند باز سخاوتمند باشیم تا همه از نورمان بهره ببرند حتی کسی که هیچ وقت نخواهیم شناخت که چه کسی بوده؟

2006/03/29

نوازنده

2006/02/19

مهدی بتاب

2005/11/22

زندگی


زندگی


چیست این جریان؟
چیست این درد؟
شاید درد بی درمان
من که گویم هیچ
هیچ از گردش گردون دارد وجودم خواسته ای چند
که نوای ملکوتم می آید
داری یقینی بیش از این آیا؟
کین جهان روزگارش گرد و خاکی بیش نیست
زندگی شاید نباشد نان وخرما صبح وشبش بی نظر یا بی ثمر
عزیزم زندگی این نیست
این همه داد ودهش کین و مهرو مروت بهر چیست؟
زندگی را تو بنگر
در دانه ی جوی دو سر
جوشش عشق گل نیلوفری در هر سحر
زندگی درد من است
زندگی درد تو است
زندگی ساقه ی بلند گندم است
زندگی خماری در وجود مستی است
زندگی گریه ی بی درد من است
زندگی رستن عشق از وجودم سوی اوست
زندگی نور محبت بر سرم از کوی اوست
زندگی این بود
یافتی زندگی را یا نه هنوز
گر ندیدی زندگی را گوش کن
این زندگی از پیش پایت تا افق
هر قدر خواهی بخواه
لیک
تا توانی پیش پایت دل مبند

سلام

سلام به بينندگان عزيز خودم فک نکنم خيلي بيننده و مهمان داشته باشم اما يکيشم واسه ما نوشه هر کي هستي اي ول خوش اومدي به کلبه ي درويشانه ي فرهاد بابا اين تبريز چيه عجبا دنيارو ببين چه روزگار بديه اين دل خوب گفته که *** او به يادت هردم و هر لحظه اش مشتاق شد * در زندگي او فقط با ديوانگي همراه شد*** بي خيال زندگي اينه نبايد غصه خورد و غمگين شد اگر کسي تو اين دنيا بخواد گريه کنه اولين کس تو باش. آره گريه بکن رقت قلب داشته باش. اگه بگم با هر گريه به بهشت نزديکتر شدي دروغ نگفتم.من امام نيستما. در ضمن بايد بدوني که تنها اميد نيس که بهت نيرو بده يه دستي هم هس که هلت ميده اگه بخواي. عجب گمراه شدم. من داشتم ازتبريز ميگفتم آره اين تبريز اين روزا يکم يه جور شده نميدونم چي شده شايد مردم به سرشون زده انگار همشون مستن. تو خيابون همه ولو ميشن. راستي اين قضيه ي کمربندو جريمه هم خودش جاي خودش داراي بينش منتقدانه اي هستش حيف که از بحث من خارجه البته بحث من کلا خارج از موضوع اصليه. آره بايد ده بيس سال پيش اين قانونا اجرا ميشدن من نميدونم اين مردم چرا اينجورين گرچه به نفع خودشونه اما زير لب وزوز ميکنن و چرت وپرت ميگم به قول خودم گفتن چراپيد شده مسلک بر مردم بد بخت زمان. اصلا ببينم بحث من چيه؟ آره يادم اومد از اين به بعد من شعرام تو اين وبلاگم ميدم اگه يه موقعي کسي اومدو ديد .البته محاله بياد . خواهش ميکنم بهم نظر بده بهم منو کمک وهمراهي کنه آره حتي خود شما ميخام همراه همديگه شروع به انجام فعاليت هاي فرهنگي و هنري کنيم ميخام تا آخر عمرم در خدمت ملت باشم من فرهادم زندگي را هر روز با طلوع خورشيد آغاز ميکنم ميدوم تا به آبادي سر چشمه که نشستم ياد تو مي افتم جرعه اي که آب نوشيدم دلم که خنک شد ميگويم پدر هرچي زندگي لعنت زندگي نکنيد عشقندگي کنيد وقتي از لب چشمه بلند شدم چشمم به گوسفندانم سر آبادي مي افته زود که جمعشون کردم راهي بيابون خدا ميشومو زير لبم شعرامو زمزمه ميکنم در تنهايي خود ني ميزنم بر گوسفندانم نه از بهر خوش آهنگي آن . بهر چه ميخوانم . بهر ترس آن درنده ي بيابان . نکنه آن گرگ بيابان بيايد و اين گوسفندان خپل را با خود ببره آخه گرگ از هرچي صداي ساز باديه بدش مياد اصلا چندشش ميشه. من ميترسم نه از بهر خوردنشان چون اين ملعون دشمني ديرينه باما داردهمه ي شان را که خفه کرد پوزخندي به ريش ما مي کندو عشوه کنان راه خانه پيش مي گيرد ما هم چشم گريان به باديه بر ميگرديم نه از بهر غم مردن آنان از بهر ترس صاحبان که کتکي بد خواهم خورد آن روز


Designed by
farhad