2009/02/16
جستجو
2009/02/07
كارنامه
پدر عزیزم
با اندوه و افسوس فراوان برایت می نویسم. من مجبور بودم با دوست دختر جدیدم فرار کنم، چون می خواستم جلوی یک رویارویی با مادر و تو رو بگیرم. من احساسات واقعی رو باهاش پیدا کردم، او واقعاً معرکه است، اما میدونستم که تو اون رو نخواهی پذیرفت، به خاطر تیزبینی هاش، خالکوبی هاش ، لباسهای تنگ موتور سواریش و به خاطر اینکه سنش از من خیلی بیشتره. اما فقط احساسات نیست، پدر. اون حامله است . دوست دخترم به من گفت ما می تونیم شاد و خوشبخت بشیم. اون یک تریلی توی جنگل داره و کُلی هیزم برای تمام زمستون. ما یک رؤیای مشترک داریم برای داشتن تعداد زیادی بچه. اون چشمان من رو به روی حقیقت باز کرد که ماریجوانا واقعاً به کسی صدمه نمی زنه. ما اون رو برای خودمون می کاریم، و برای تجارت با کمک آدمای دیگه ای که توی مزرعه هستن، برای تمام کوکائینها و اکستازیهایی که می خوایم. در ضمن، دعا می کنیم که علم بتونه درمانی برای ایدز پیدا کنه، و دوست دخترم بهتر بشه. اون لیاقتش رو داره. نگران نباش پدر، من 15 سالمه، و می دونم چطور از خودم مراقبت کنم. یک روز، مطمئنم که برای دیدارتون بر می گردیم، اونوقت تو می تونی نوه های زیادت رو ببینی.
با عشق
پسرت
------------------------------------------------------------------------------
*پاورقی : پدر، هیچ کدوم از جریانات بالا واقعی نیست، من بالا هستم تو خونه تامی فقط می خواستم بهت یادآوری کنم که در دنیا چیزهای بدتری هم هست نسبت به کارنامه مدرسه که روی میزمه . دوسِت دارم! هروقت برای اومدن به خونه امن بود، بهم زنگ بزن
2009/02/05
تحول
2008/12/12
اشک
2008/11/23
فلسفه
امروز بعد از مدتها گفتم یه سری بیام بلاگمو ببینم از همه کسانی که میان تشکر میکنم ولی باید اینو بگم که نظرات افراد رو جای دیگری سیو میکنم تا کسی که نظر میده به محتوای نوشته دیگری توجه نکنه. این از این
امروز داشتم فلسفه شوپنهاور رو مرور میکردم چیزی از نوشته هاش جلبم کرد نوشته بود موسیقی بهترین هنره چون از قید و بندها آزاده گفتم عجب نظری داده این شوپنهاور ... از طرفی کانت چیز دیگه ای میگه و دکارت هم حرف جالبتری داره.. من حرف دکارت رو بیشتر میپذیرم چون ریاضیاتش واقعا بر سخنانش اثر گذاشته از طرفی کانت بر همه اولی تره شاید کانت بهترین فیلسوف تاریخ باشه که صد البته به عقیده من اینجوریه.. گذشته از اینها نیچه چیز دیگریست. اگر فلسفه رو با فلاسفه بشناسیم فلاسفه رو باید با نیچه بشناسیم در کل نیچه بالاتر از فلسفه اس به حرف خود نیچه که میگفت تاریخ رو پس از مرگ من عوض خواهند کرد و خواهند گفت تاریخ قبل از نیچه و تاریخ بعد از نیچه باید بها داد. عجب شخصیتی بوده این نیچه... بایدخوب بشناسیمش
چه خوش گفت نیچه که خدا مرده است
2008/11/04
دست بر دار
2008/04/03
بپا خیز
2008/03/20
?
یاد گذشته افتادم و این بسیار نظرم را جلب کرد پارسال بیست و نهم اسفند ساعت 5 صبح برف سنگینی بارید همه جا را سفید کرد حجم برف در حدود نیم متر بود شگفت اینجاست که امروز نیز همان روز است ولی هوا بسیار آفتابی و تابستانی می نماید. از این گفته یک سخن در خور توجه است و آن اینکه هیچ چیز ثابت نیست باشد که این تغییر در ما نیز اثر کند و در تکامل افکار و موفقیت ما نقش داشته باشد نه در پسروی و شکست
2008/01/12
زمستان سوزناک
2007/12/20
خدا
2007/12/12
عشق دروغین
2007/11/24
انتخاب غیر طبیعی
هرکس به اندازه عقل و درک خود انتخاب غیر طبیعی خواهد داشت
2007/07/19
ترمه
مگر نه این است که بی روح از خاک آمدم؟ چرا اینچنین نالیدن از ما گران تمام می شود برای آنان که گرسنه تر از گرگ در زیر دخمه تاریکی منتظر ما هستند تا به دنبال اندکی آبلیموی ترش به آنجا رویم؟
هرازگاهی مردمی تلخ تر بادمجان به یتیمچه ی ما تلخی هدیه خواهند کردهیچ مرگی بی هراس نیست
دغدغه آن است که بی بنیه نمیری
2007/07/05
2007/05/15
نور تاريكي
2007/03/15
نا گفته ها
این نوشته اقتباسی است از یک نوشته
عقل ودرکي است که اين رابطه نشناخته است
ساز و برگي است که اين قافله نشمارده است
مردمان از کجا مي دانند که اگر اين رابطه پايان بپذيرد درد من مي ماند؟
شور پردازي من در بودن افکار شياطين مي ميرد
هر چه است از تشنگي افکار است
مردمان از کجا مي دانند, تکه نان دست من بي تاب است؟
دست خلقي است که اين قافله نشناخته است
سن من مي داند. پير ترين قافله همراه است
مردمان از کجا مي دانند آخر اين دره ما دريا است؟
روزگاران خموشي درد نگارين نفسم بسيار است
زندگي شيرين و نپاييدن اعمال بسيار است
مردمان از کجا مي دانند که افکار پليدي همراه است؟
روزگاران نهاني که ديدن مهتاب گران است
دست خلقي که در اين دره پستي ها روز و شب با خوردن و خوابيدن خود مي نالد
مردمان از کجا مي دانند بهاي دگري بسيار است؟
حرف حقي که نهان از گفتن آن مي نالم
شور نو ديدن صورت بيمار است
مردمان از کجا مي دانند نفسم دست خودم بي تاب است؟
پرواز دلم در شب تاريک جهان مي بارد
حرف من با تو امثال تو بسيار است
مردمان از کجا مي دانند بين من و تو فاصله ها بسيار است؟
من در اين راه خموشي مي مانم, دست به لب
هر گهي مي نالم و مي بارم در راه حق
مردمان از کجا مي دانند دل من از روي تو بيمار است؟
خنده از ته دل مي کنم از راه دراز
ديده از دوري خود مي کنم پژمرده و سيراب
مردمان از کجا مي دانند روح من با جان خودم تيمار است؟
هر دمي مردن افکار خودم مي بينم
هرکه آمد, در ديده من نور صفايي مي بيند
مردمان از کجا مي دانند نور من از پاکي افکار است؟
اين سخانان مي گويم و خود مي بارم
درد افکار نهان مي گويم و خود مي نالم
مردمان از کجا مي دانند روحشان جاي دنج دگري خواسته است؟
روح من از ديدن اين تنگ سران مي نالد
هرکسي مي دهد اين جان گران بي هيچ ثمر
مردمان از کجا مي دانند که چه اندازه دلشان بي عار است؟
2007/03/12
آنم
چرا می گویم آن؟
چرا نمی گویم او؟
چه کسی خواهد فهمید من از اویی میترسم که آنم در اوست؟
2007/03/02
استاد
چه بگویم بر این جوان؟
این دیوارهای کاهگلی
کودکان بی شلوار که خود نیز روزگاری یکی از انان بودم
نان سنگک
آری من همانم که در کودکی آرزوی درازی داشتم و اکنون آرزوی کودکی تمام وجودم را تکه تکه می کند
اشک از چشمانم می بارد
استاد
استاد
هیچ نیست فرزندم برویم که سخنان زیادی برایت در کیسه به امانت دارم
2007/02/13
روزگار خراب
درود بر آنان که در راه حقیقت و انسانیت شهید شدند
2007/02/04
خر خاکی
وکدامین فکر پلید در انتظار ورود در ذهن پوچ مرد بی کار نیست؟
2007/01/04
ساده از ته دل
روی هر کودک بی مهر مانده از مادر؟
ویا کودکی که امشب جلوی چشمانم دستفروشی میکرد؟ چنان لرزه بر اندام داشت که مرا لرزاند و چگونه در پیشگاه خدا سر بلند خواهم کرد و ادعای شرف خواهم نمود؟
یک دقیقه پنجره خانه که باز می ماند امر می کنیم پنجره را ببندید تا اتاق سرد نشود و از خودمان احساس شاعری می داریم و سخنانی چند می نویسیم تا گواه دانشمان باشد که حقیقتا نداریم و در این حال کودک دستان خود را بر هم می فشارد که شاید از لرزشش بکاهد
آیا می توان افکار کودک را که در ذهنش موج می زند تعریف کرد؟
چگونه می توانم بر چشم کودک چشم دوزم در حالی که از چشم دوختن بر چشم مردمان در فرارم؟
روز من با نام خدا که هر روز فراموش می کنم آغاز می شود و شاید با یک خستگی بی مهتوا به پایان می رسد. هیچ گواهی برای افکار در مانده ام ندارم که مرا از جزای خدا بر حذر دارد. من مردی خود را در چه می بینم اگر راه زندگی را در جنسیت می دانم؟
آیا من اگر جای آن کودک بودم سرمای این شب سوزناک مرا از تفکر باز نمی داشت؟
خدا می داند که هوا چه سرد است و اگر برای من ناراحت کننده است برای آن کودک تنها مرگبار است. هیچ گاه نتوانستم اشکانم را بدون یافتن نتیجه قطعی خشک کنم. و زندگی حتی در جریان حقیقت نیز می نالد. برای ما شاید یک خوشی بی محتوا شادی دهد و شاید چشمانمان کور است. من نمیتوانم دلیلی برای مقدس بودن افکارم بیاورم تا شاید خود را تبرئه کنم. من گناهکارم و گناهم مرگ افکار پاک و زایش افکار پلید است که روز به روز چون چین پیشانیم می افزاید آن روح نوع دوستی و پاکم می میرد. خدا گواه است که هیچ گاه برای دیدن یک روز خوب آرزویی به دل نداشتم. شاید آرزوی من شادیی این کودک تنها باشد حتی به اندازه یک لبخند از ته دل که اشک شوق از چشمانم سرازیر خواهد کرد و بغضم را که اکنون از حلقه دار افزونتر مرا تنگ نفس کرده رهایم خواهد کرد
به امید لبخند یک کودک تنها
2006/12/29
خجری با تیغ زنجانی از سمرقند
یک قناری
یک پسر با ساق لاری
لب سترگ و خنده تنها
دست زخمی ,خون رنگی
چشم کور و دست ملول
چه تنها پیش چشمم می روند
یک مرد نابکار
یک فاحشه ,یک بی خبر
یک سوسن و یک سنبل زخمی
یا سبزی خوردنی
این کتاب و آن کتاب
یک کولر آبی یا که گازی
صفحه ال سی دی تنهایی
سیم لا یا سیم می
ریش تنها با سیبیل
دختری با یک ممه
کودکی با چشم تر
سنگ پایی بی ثمر
این مردمان تنگ سر
نیش تنهای تبر
سیب قرمز سیب آبی
کون غول آسای گلابی
یک کلاغ و صد کلاغ
یک پراق و یک سوسمار
آب سرد چشمه های کوهسار
منقل مشدی غلام
و یک سیگار برگ
چه ادراکی؟
چه افکاری؟
چه احساسی؟
چه دارم من؟
جز پرده بی انتهای این سینما
چه فرقی می کند بر من؟
یک بی نوا یا بانوا
چه فرقی میکند؟
دختری با شرت آبی
یا خنجری با تیغ زنجانی از سمرقند
2006/12/22
نیلوفر آبی
2006/10/27
بازگشت
هر روزی از بند انگشت کوچیکتره و کسی نیست این انگشتشو خم کنه حد اقل یه انعطافی به روز مره بودن میده
چنگ دل رو به نوازنده خبره دادن سخته
ولی نواختن دل سخت تره
هر از گاهی پشتک زدن بد نیست
یادمون باشه مگس بیشتر ازما حال میکنه
یادمون باشه که چرا احساساتمون رو خفه میکنیم
یادمون باشه چطوری با بی خبری میخوابیم
هر روز
هر شب
هر لحظه
به یاد داشته باشیم
ما فقط چند لحظه زندگی میکنیم
اون سالهای بقیه زجریه که خودمون مسببش هستیم
پس بهتره
دلیلشو پیدا کنیم
چه لزومی داره اصلا زندگی کنیم اگه زندگی رو لگد میکنیم؟
بهتره مثل یه هیچ باشیم
اکنون که هیچ هستی
میبینی چقد احساس خوبی داری؟
الان احساست از احساس یک مگس هم بهتره
2006/07/29
لامپ صد واتی
لامپ صد واتی
در غم شب دیدار تو روشن و خاموش شدم
روشن وخاموش شدم
لامپ صد واتی دالان سکوتم
از ولتاژ بدت
طاقت نیاورد و ترکید
چشمک زدمو
روشن و خاموش شدم
دلم از ولتاژ کم عشق تو
شد نیمسوز
شد نیمشوز
شد نیمسوز
2006/06/08
گر روشنی , تو مهتابی وگر خواهی تو خورشیدی
فکر نمیکنم...... آنها اگر یکی هستند پس چرا این گونه متغیرند؟
آری همه از وحدتند همه از یک جسم به نام رنگند
پس چرا فرق دارند؟
باید بدانیم در طول زمان و تاریخ همه چیز و کس در تحولند و تکاپو حتی این ماه بی جان در عکس بالا
بکوشیم مانند ماه باشیم اگر حتی دوست کسی نیستیم یا ما را نمیشناسند باز سخاوتمند باشیم تا همه از نورمان بهره ببرند حتی کسی که هیچ وقت نخواهیم شناخت که چه کسی بوده؟
2006/03/29
2006/02/19
2005/11/22
زندگی
چیست این جریان؟
چیست این درد؟
شاید درد بی درمان
من که گویم هیچ
هیچ از گردش گردون دارد وجودم خواسته ای چند
که نوای ملکوتم می آید
داری یقینی بیش از این آیا؟
کین جهان روزگارش گرد و خاکی بیش نیست
زندگی شاید نباشد نان وخرما صبح وشبش بی نظر یا بی ثمر
عزیزم زندگی این نیست
این همه داد ودهش کین و مهرو مروت بهر چیست؟
زندگی را تو بنگر
در دانه ی جوی دو سر
جوشش عشق گل نیلوفری در هر سحر
زندگی درد من است
زندگی درد تو است
زندگی ساقه ی بلند گندم است
زندگی خماری در وجود مستی است
زندگی گریه ی بی درد من است
زندگی رستن عشق از وجودم سوی اوست
زندگی نور محبت بر سرم از کوی اوست
زندگی این بود
یافتی زندگی را یا نه هنوز
گر ندیدی زندگی را گوش کن
این زندگی از پیش پایت تا افق
هر قدر خواهی بخواه
لیک
تا توانی پیش پایت دل مبند
.jpg)







