2011/12/29

من او را دارم

گفتم از جاه دنیا هیچ ندارم جز خدا و چند متاع بی ارزش ... فقیرم , هیچ ندارم و تنگ دستم...
خندید و گفت: تو ثروتمندی چون کسی را داری که سرمایه ای چون تو دارد.
یادم آمد... : من او را دارم وهیچ ندارم؟
هیچ سرمایه ای والاتر از وجود نازنینت نیست.



بیست و نهم دسامبر دو هزار و یازده

2011/11/15

تورا دوست دارم


دوست داشتن جز به صداقت و پاکی نیست. یادمان باشد چه کسانی دوستمان دارند و چه کسانی ریاکارند. تو پاک باش و صادق تا سعادتمند گردی.

من تورا دوست دارم به تو چه ربطی دارد. گوته

2011/08/19

bizim musiqimiz

یاد ایام جوانی بخیر روزهای خوبی بود. جمعه ها میرفتیم خونه مادر بزرگ . مادر بزرگ یک رادیو ضبط دو کاست رودستار داشت و یک کاست پر از آهنگ های به یاد ماندنی از پیمان تبریزی , جعفر رستگار و مصطفی پایان...
چه آهنگهایی... واقعا تنها آهنگهایی هستن که دوران از کودکی در ذهنم موندن... هنرمند مردمی بودند و خوش ذوق... وقتی حرف دل بشه آهنگ , تبدیل به آهنگ دل میشه برای حرف زدن! روحشان شاد

جعفر رستگار



2011/08/07

شاد زیستن

زیباست زندگی و زیباتر است شاد زندگی کردن. هیچ غمی را به دل راه مده. برای اندوه و غم هزاران مهاجم در کمینند و تو سپر شادی و خوشی ات را علم کنی.

2011/05/05

تمسخر

یکی را گفتند به چه میخندی؟ گفت به شما.



بن لادن سکسی ترین مرد دنیا بود. فاحشه ترین بیوه و بدبختترین معروف دنیا. روزها می گذرد و همیشه تاریخ تکرار می شود.

2011/03/05

تخم شهامت نداریم , تخم درخت هم نداریم؟


روز درخت کاری شد بیایید بکاریم. هفته نیکوکاری است بیایید به چای پر کردن جیب کمیته امداد پولهایمان را بدهیم و درت بخریم و بکاریم. بهتر از برگرداندن جیره گدایان (یارانه) به خود دولت است. تخم شهامت نداریم , تخم درخت هم نداریم؟

2011/02/28

نئاندرتالهای سکسی و ماجرای نئون

 زاپاس بزرگ در حال فرمان تاریخی خود برای قتل عام نئاندرتالهاست در زیر به تشریح تاریخ تامل بر انگیز نئاندارتالها و هموساپینسها می پردازیم



نئاندرتالها خیلی خیلی از هموساپینسها باهوشتر و زیباتر بودند ولی متاسفانه بسیار جثه ضعیفی داشتند. همه نئاندرتال ها با احساس و با شعور و در ضمن سکسی بودند بدین صورت که بیشتر از خاصیت های حیوانی خاصیت های فوق بشری روحانی داشتند و هنری که از آنها به دست آمده از هنر امروزین هنرمندان بهتر بود. همو ساپینسها خشن و کودن و حسود بودند و بی احساس. تمام زنان هموساپینس گرایش به نئاندرتالها داشتند و این باعث افسردگی مردان همو ساپینس میشد روزی هموزاپاس (رهبرهموساپینسها) دستوری مبنی بر قتل عام نئاندرتالها داد. زن هموزاپاس (هموسوسی) که به نظر می رسد از اهالی زامبیا بود گفت: عزیزم رحم کن... همو زاپاس گفت: انگار تو هم گرایش به اونها داری ای فاحشه و در جا اورا کشت: هموساپینس ها در چند هفته کل نئاندرتالها را کشتند و در نهایت هموزاپاس اعلام کرد اکنون همه جهان مال ماست. سالها گذشت و ما انسانها از هموزاپاس و خاندان او به وجود آمدیم البته یک شگفتی وجود دارد و آن این که هموزاپاس زنی از نئاندارتالها را به نام نئون به زنی کرده بود. به این دلیل است که زنان عصر ما ظریف و کوچک اندام و حساسند و البته 3کسی. شاید خشانت هموزاپاس و قتل عام او کل زندگی بشر را تغییر داده است ولی باید یادمان باشد ما دو رگه ایم. پسر هموزاپاس با تنها زن هموساپینس ازدواج کرد و اکنون نژاد او شانپانزه ها هستند. گرچه هموزاپاس خشن بود ولی گرفتاری او در عشق نئانی مارا از کودنی وبدبختی شامپانزه ها به دور نگه داشت.در زیر قسمتی از فلوت شخصی نئون ملکه را میبینید که در فراغ قومش آنرا می نواخت دیده میشود. این فلوت از استخواخ بازوی یک خرس است که زاپاس برای نئون شکار کرده بود. این فلوت در اسلونی کنونی کشف شده است:


نئون بسیار زیبا بود یک عکاس در سال 2100 به گذشته سفر کرد و عکسی ازکودکی نئون ملکه ثبت کرد ما آن عکس را داریم ولی  نمیدانیم آن عکاس چگونه این دوربین را در تاریخ ما جا گذاشت در هر صورت نئون را ببینید:


درود بر جدمان زاپاس و ملکه نئون.

2011/02/26

انفجار یارانه ای


امسال بازار شهر بسیار شلوغتر از سالهای قبل بود. جایی برای سوزن رها کردن نیست! بسیار شگفت انگیز! قابل توجه کسانی که برای راهپیمایی نیاز به مردم دارند! بعد از چند پرس و جو دلیل این ازدحام را فهمیدیم.  هدفمند کردن یارانه ها! چه اسم با ابهتی! مردم حمله به بانکها برده اند و اینجا شبیه یک کشور قحطی زده آفریقایی شده است. پول نقد! دولت خدمتگذار! مهر و محبت! ببرید خرج کنید! تورم را چاق و چله کنید! روزی آنچنان خواهد ترکید که بم اتم در زرادخانه بلرزد!

2011/02/12

یک هفته خوب در چند لحظه

وقتی زمان به وفق مراد باشد خیلی سریع است. خیلی!
یک هفته پرشور تمام شد. خیلی پر شور. از 16 بهمن تا 23 بهمن سال هشتاد و نه. برای من برابر بود با یک عمر خوشی و شادی. وای که روزگار چقدر سریع می گذرد.
انگار فقط چند لحظه بود.
غنیمت باد روزهای خوش...

2011/01/28

تولد

شاکی ام از دنیایی که اینقدر انسانها را شکاک کرد. طوری که هیچ وقت نمی توانند به یکدیگر اعتماد کنند. شاکی ام از دنیایی که در آن زنی که نامزد است هنوز باور نکرده و هنوز احساس نامحرمیت دارد. هیچ نکته قابل توجهی وجود ندارد برای گفتن.


چهلم من است و چهلمین روز 26 سالگی ام مبارک باد.

2011/01/20

وقتی قلب می تپد نمی گویم خدایا مرا چه گذشت؟ می گویم: خدایا بر تو چه گذشت؟

2011/01/01

تورا دوست مي دارم. بيش از آنكه خود داني و كمتر از آن كه مستحقی.
هیچ یک از تواناییهایم به درد نخورد. زمانی که فهمیدم محکومم به ناتوانی. ناتوانی در مقابل تواناترین تجربه ام.


نیرویی عجیب است که مرا می خواند. و نیروی قوی تری که مرا می نویسد. و نیروی برتری که مرا پاک خواهد کرد. نیرویی که توانش بیش از تبدیل سال قدیمی به جدید است. نیرویی که قوی تر از گرانش زمین است. نیرویی که تورا می خواند

2010/12/22

در آن حالم که حالم را بپرسم

در آن فکرم که درد و دل بگویم
در آن حسم که ازحسم بگویم
مرا تا کی سکوت است وخموشی
در آن حالم که حالم را بپرسم*



ساده تر از آنم که که توقع بی جا داشته باشم. خموشی از آن من نیست, خموشی با من است. شادیم در روح و غم در دل. زندگیم بسیار پر نور است. تو بخواه و ببین. تو بیا و بگیر. افتان و خیزان. انفجاری و آرام. سرد و گرم. این فلسفه زندگیست. یک روز شاد یک روز غمگین و یک روز آهنگین, شبها هم در غلیان. دو روز افسرده. سه روز خود شیفته. دو روز ناسیونالیست و فردایش اجنبی. یک روز مسلمان و فردا کافر. یک روز قهرمان و فردا بزدل. یک روز شاه و دو روز بنده. یک روز دنده و فردا فرمان. امروز هنرمند و فردا جلاد. اینها تمام بخشهای یک انسانند نه انسانهای مختلف. اگر اینچنین نباشی حتما بعدی از تو گم شده و یا مرده است.
هیچ روزی نیست که فکر کنم خوبم یا فکر کنم بدم . ولی هر روز میگویم من خودم هستم. مرا با خود دریاب نه با روح خواسته هایت. مرا در خود بجو نه در خواسته هایت. نفس هایم بی چون می آیند و بی چرا می روند. مرا بی چون بدوست و بی چرا ببوس.

اول زمساتن هشتاد و نه



* شعر نیست.

2010/12/07

فرصت دوباره

یک روز یک شرکت تولید لوازم حشره کش اعلام ضرر مالی کرد. قضیه از این قرار بود که مگس کش های این شرکت دارای سوراخی بود! و این سوراخ به علت مشکل فنی دستگاه تولید بود. چون دستگاه اتوماتیک بود حدود صدها هزار مگس کش سوراخ دار تولید کرده بود که واقعا بی ارزش بودند. شرکت این همه پلاستیک را فله ای به قیمت کمی به حراجی گذاشت و یک شرکت تبلیغاتی همه آنها را خرید.همه این شرکت را به سخره گرفتند که چیزی بی ارزش را خریده است. بعد از چند روز شرکت تبلیغاتی تبلیغی به این صورت نوشت: مگس کشی که یک فرصت دوباره به مگس میدهد!
در عرض چند روز همه مگس کشها با قیمت گزای فروخته شد. و این شرکت دوباره سفارش مگس کش سوراخ دار را به شرکت حشره کش داد.

یاد بگیریم همیشه فرصتی دیگر برای مرتکبات اشتباه بدهیم

2010/11/20

فلسفه هنر یا هنر فلسفه

فلسفه عبارت است از به‌کار بردن کلمات بی‌معنی, به صورت هنرمندانه!
هنرعبارت است از به کار بردن کلمات بی معنی, به صورت فیلسوفانه!

2010/11/18

لذت های خوب زندگی







1-  گاهی به تماشای غروب آفتاب بنشینیم.
2 - سعی کنیم بیشتر بخندیم.
3-  تلاش کنیم کمتر گله کنیم.
4 -  با تلفن کردن به یک دوست قدیمی، او را غافلگیر کنیم.
5 - گاهی هدیه‌هایی که گرفته‌ایم را بیرون بیاوریم و تماشا کنیم.
6 -  بیشتردعا کنیم.
7 - در داخل آسانسور و راه پله و... باآدمها صحبت کنیم.
8-  هر از گاهی نفس عمیق بکشیم.
9-  لذت عطسه کردن را حس کنیم.
10-  قدر این که پایمان نشکسته است را بدانیم.
11-  زمزمه کنیم و آواز بخوانیم.
12- سعی کنیم با حداقل یک ویژگی منحصر به فرد با بقیه فرق داشته باشیم .
13-  گاهی به دنیای بالای سرمان خیره شویم.
14-  با حیوانات و سایر جانداران مهربان باشیم.
15-  برای انجام کارهایی که ماهها مانده و انجام نشده در آخر همین هفته برنامه‌ریزی کنیم!
16-  از تفکردرباره تناقضات لذت ببریم.
17-  برای کارهایمان برنامه‌ریزی کنیم و آن را طبق برنامه انجام دهیم. البته کار مشکلی است!
18-  مجموعه‌ای از یک چیز (تمبر، برگ، سنگ، کتاب و... )برای خودمان جمع‌آوری کنیم.
19-  در یک روز برفی با خانواده آدم برفی بسازیم.
20-  گاهی در حوض یا استخر شنا کنیم، البته اگر کنار ماهی‌ها باشد چه بهتر.
21-  گاهی از درخت بالا برویم.
22-  احساس خود را در باره زیبایی ها به دیگران بگوئیم.
23-  گاهی کمی پابرهنه راه برویم!.
24-  بدون آن که مقصد خاصی داشته باشیم پیاده روی کنیم.
25-  گاهی نیمه شبها از خواب بیدار شویم و از خدا بخاطر نعمتهایش تشکر کنیم
26-  در جلوی آینه بایستیم وخودمان را تماشا کنیم.
27-  سعی کنیم فقط نشنویم، بلکه به طور فعال گوش کنیم.
28-  رنگها را بشناسیم و از آنها لذت ببریم .
29-  وقتی از خواب بیدار می‌شویم، زنده بودن را حس کنیم.
30-  زیر باران راه برویم.
31-  کمتر حرف بزنیم و بیشترگوش کنیم ..
32-  قبل از آن که مجبور به رژیم گرفتن بشویم، ورزش کنیم و مراقب تغذیه خود باشیم .
33-  چند بازی و سرگرمی مانند شطرنج و... را یاد بگیریم.
34-  اگر توانستیم گاهی کنار رودخانه بنشینیم و در سکوت به صدای آب گوش کنیم.
35-  هرگز شوخ طبعی خود را از دست ندهیم.
36-  احترام به اطرافیان را هرگز فراموش نکنیم.
37-  به دنیای شعر و ادبیات نزدیک تر شویم.
38-  گاهی از دیدن یک فیلم در کنار همه اعضای خانواده لذت ببریم.
39-  تماشای گل و گیاه را به چشمان خود هدیه کنیم.
40-  از هر آنچه که داریم خود و دیگران استفاده کنیم ممکن است فردا دیر باشد

2010/11/13

فرهنگ ما

 

61577_116433275081508_100001445081463_104613_2979558_n

چند سالی است که زندگی متغییر است. ولی تغییر نامحسوس است. این را آنان که هستند می فهمند نه آنان که غرق در خویشتن اند. برای امید یک بد بختی نیاز است و برای بدبختی یک زندگی.

2010/10/27

خسته قاسم


مجسمه عاشق دمیر در نمایشگاه بین المللی تبریز


قاسم رفت پشت سرش را هم نگاه نکرد. از تیکمه داش شروع به حرکت کرد. مخش تاب برداشته بود , فقط می خواست برود. هیچ چیز جلودارش نبود. چندین هفته بعد به نجف رسید. همان اول کار به مدرسه علوم دینی نجف رفت و ثبت نام کرد. قاسم از بچگی به ساز عاشیق ها علاقه داشت و سازش را هم برده بود. چند روزی گذشت. قاسم حجره ای شخسی برای خود در مدرسه نجف دست و پا کرد. شعر می نوشت. ساز میزد و علوم دینی می خواند. سالها گذشت .حدود چهارده سال بعد , قاسم دیگر داشت به رتبه اجتهادی در علوم دینی میرسید. البته به غیر از علوم دینی قاسم در نوشتن شعر ترکی نیز استعداد فراوانی داشت. اخرین مراحل تحصیل او به شدت برایش بی معنی بود. یک شب قاسم که آوازه و شهرت فراوانی در نجف داشت ساز خود را برداشت و سوار اسبش شد. قاسم پشت سرش را نگاه هم نکرد. پیتیکو پیتیکو تا تبریز تاخت. چند روز بعد او در تبریز بود. یک مرد جوان هنرمند و شاعر و نوازنده چیره دست و البته مجتهد علوم دینی. چند روزی در تبریز معرکه گرفت. طرفدارانش از هر سو برای شنیدن آواز و ساز و شعرش می آمدند. قاسم کم کم از این جو نیز زده شد. یک شب اسبش را زین کرد و دوبار تاخت. البته این بار یورتمه می رفت. چون تردید عجیبی در درونش بود ولی بالاخره عقلش به احساسش چیره شد و او به اسب اشاره کرد که پیتیکو پیتیکو برو. اسب تاخت. شب بود که قاسم به هشتاد کیلومتری تبریز رسید. زادگاهش تیکمه داش. قاسم خانه ای اختیار کرد. زنی ستاند و شروع به نوشتن شعر کرد. در اعیاد نواخت . ساز زد. عقد و نکاه کرد. پیش نماز شد. حکیم بزرک تیکمه داش شد. از هر سو برای دیدنش آمدند.آوازه اش به هرسوی خاورمیانه رسید. شاه ایران اورا در خور احترام نامید. صفویه به او بالید. ترکها به او همچو یک پیامبر می نگریستند. قاسم به زودی شاعری بداهه گو و استادی بی همتا در شعر ترگی بدل شد. سازش و آوازش او را به مرتبه بزرگترین عاشیق ترک بدل کرد. در دوئل رو در روی عاشیقها یکی پس از دیگری استادان را کنار زد. کم کم او روحیه عارفانه ای یافت. مردم اورا همچون خدایی کوچک تصور کردند. و اورا خسته قاسم نامیدند. اسم اوجهان ترک را شخم زد. ولی چه سود که اکنون هیچ ترک آذری یادی از خسته قاسم ندارد و یا حتی نشنیده. آرامگاه او در روستای تیکمه داش در هشتاد کیلومتری تبریز است. یاد و نامش جاوید

2010/10/17

بازار تبریز

  

از خانه مشروطه که بزنی بیرون، از مجسمه ستارخان و باقرخان که طلایی رنگ‌ا‌ند

و گوشه حیاط نشسته‌اند که خداحافظی کنی، مزه قرابیه که زیر زبانت مانده باشد، یا نه، اگر حتی برای کوفته تبریزی له‌له بزنی، آن سمت خیابان مشروطه چیزهایی است که تو را به خود می‌خواند. اول، حوزه علمیه است؛ حوزه علمیه تبریز. خودشان مدرسه خطابش می‌کنند، شبیه دیگر مدرسه‌های عظیم و تاریخی تبریز. یک راه سنگفرش بزرگ، تو را می‌رساند به بازار و این وسط تو نگاهت می‌افتد به حجره‌های طلبه‌ها، که چند سال در آنها زندگی می‌کنند و همین گذر کوچک برایت می‌شود یک سفر.
اینجا، تو در شاهراه ابریشم ؛ 1340 متر بالاتر از دریا ایستاده‌ای.

*
تخم‌مرغ و سیب‌زمینی قوت قالب بازاریان و باربرها است. از ساعت یازده به بعد، گشنگی به اهالی بازار غالب می‌شود.بعد که ناهار صرف شد یا بعدتر که تخم مرغ و سیب زمینی برایشان عصرانه شد؛ یاالله، یا الله گویان صدایت می‌کنند تا مبادا بارها بریزد رویت.

صدای نفس‌نفس زدن‌هایشان را حس می‌کنی، بس که خسته‌اند.

سقف تیمچه مظفریه؛با این که آجرکاری های این گنبدها جدیدند، گویای معماری قدیمی و خاص آن هستند

انگار همگی منتظر خوشحالند. چند ماه است که بازار تبریز به عنوان یازدهمین اثر ایرانی در فهرست آثار بین المللی یونسکو ثبت شده. این برای مردم و بازاریان افتخوار و ثروت بسیار است. از چندماه پیش تعداد توریستها بسیار افزایش یافته. چون کتابی که در دست آنهاست بازار تبریز را قرمز نشان می دهد.و تو دلشوره می‌گیری که سال 850 هجری کجا که بازار قیصریه در همین محل کنونی بازار ساخته شد و سال 2010 میلادی کجا؟! این همه سال گذشته است. حالا بماند که چندین و چند بار بازار دستخوش تغییر شده و زلزله‌ها ویرانش کرده‌اند، اما حالا بازار فعلی ساخت زمان زندیه است و تو با طولانی‌ترین بازار سرپوشیده جهان طرفی که سده‌های زیاد عمر کرده است.
*
بازار بزرگ‌ تبریز یک کیلومتر است. طاق و گنبد دارد، خانه دارد، تیمچه دارد؛ ابن‌بطوطه و مارکوپولو از آن رد شده‌اند.


نور طبیعی از طریق روزنه ها و راسته ها ، سال های سال بازار را روشن نگه داشته است

مدرسه دارد و مسجد و حمام. می‌گویند همین‌هاست که بازار را کرده محیط تجارت و زندگی اسلامی و شرقی و سیاحان را مدام به خود می‌خواند.
بازار تبریز آجری است. بعضی‌ جاها دیوارهایش سنگی است و به طوسی می‌زند و مثل دیگر بازارهای ایران، بازار فرشش معروف است و هر فرشش برای خود جای بحث و بررسی دارد. از زمان هلاکوخان تا به الان تبریز به هنر قالی‌بافی اش معروف بوده و از همان دوران ایلخانیان، که تبریز محل تجمع هنرمندان بوده؛ نقاش ها نقش فرش‌ها را خلق کرده‌اند و هنوز که هنوزاست، طراحان هنر پدران خود را دنبال می کنند و ریز بافت‌ترین فرش ایران را می‌بافند.
به معماری بازار که نگاه می‌کنی، به فرش‌ها که خیره می‌شوی، می‌دانی که هنوز در باره مکتب هنری تبریز چیزی نمی‌دانی.
بازار کفاشان هم معروف است و حسابی صادرات دارد. بوی چرم بازار تا کیلومترها آن طرف‌تر می‌رسد.
بازار جواهر هم که جای خود دارد و کم نیست در دست داشتن بخش عمده‌ای از اقتصاد منطقه شمال غرب.

هر حجره داری برای خودش شاگردانی دارد . شاگردها قبل از آمدن فروشنده ها مغازه را باز و کارها را راست و ریس می کنند

اینجا و آنجا، سر تیمچه‌ها و گاهی کنار حجره‌ها، مردانی کنار چرخ‌هایشان ایستاده‌اند و نان و سیب‌زمینی و تخم‌مرغ و کره می‌دهند دست مردم.

*
بازار تبریز پیچ در پیچ است. دالان‌های پی‌درپی دارد. گاهی حجره‌هایش در دو طبقه‌اند، گاهی در سه طبقه.

همین است که 40 نوع صنف مختلف آنجا کار می‌کند و در کل بیش از 8 هزار مغازه دارد. بازار از سمت‌های مختلف به خیابان‌های قدیمی می‌رسد که هر کدامشان ماجرا دارند برای گفتن؛ از خیابان شهدا گرفته تا شمس تبریزی و ثقه‌الاسلام و خاقانی.بافت اصلی‌ بازار شمالی جنوبی و شرقی غربی است. ارتفاع آن شش متر است و عرض بازار متغیر؛ گاهی چهار متر، گاهی پنج متر و گنبدها که بارها فرو ریخته‌اند، یادگار معماری قدیم تبریزند.خیلی‌ها می‌روند به تیمچه مظفریه ، همان بازار فرش فروشان و زل می‌زنند به گنبد آن که بزرگ‌ترین گنبد بازار آنجاست و صدای اذان که می‌پیچد در آن و نور که از درزها می‌افتد روی زمین؛ باید حتماً آنجا باشی.

*
بازار امیر، بازار کفاشان، راسته بازار، بازار حلاجان، راسته کهنه، بازار کلاهدوزان، بازار مسگران، بازار صنعتی، و.... اینها مهم‌‌ترین تیمچه‌ها و راسته‌های بازارند. دیگر زمان آن گذشته که در بازار مسگران فقط مسگر ببینی. گاهی میانشان یک مغازه لوکس فروش می‌بینی و در میان ادویه فروشان، فروشنده شامپوهای خارجی.

معماری بازار در تیمچه های قدیمی تر بیشتر قابل دیدن است . به طاقی های مسلسل بازار تبریز نگاه کنید

تیمچه‌ها در وسط بازار است، معروف‌ترین‌هایشان سه طبقه دارند. زیرزمین که انبار است. طبقه اول تجارتخانه است و طبقه دوم محل بیتوته و استراحت است و سراها محل تنفس‌اند. گاه‌به‌گاه بازار قطع می‌شود و به یک فضای بیرونی می‌رسد و چند متر آن طرف‌تر، دوباره شروع می‌شود. گاهی در دل این سراها دست‌فروشان چیزهای خوبی می‌فروشند و همین سراهاست که نور را می‌تاباند درون هر راسته. حالا تو هستی و عمده فروشی‌ها. خیلی‌هایشان به تو که مسافری، خرده نیز می‌فروشند و گاهی حتی مرام و لوطی‌گری‌شان نمی‌گذارد مسافر دست در جیبش کند به خاطر خریدهای کوچک، می‌گویند:« ای بابا، حاج خانم! اینها سوغات تبریزند. قابلی ندارند.»

*
از دیوارهای بازار که دور می‌شوی، عقب‌عقب که بروی، از مدرسه علمیه که بگذری، روی اسلحه ستارخان که دولا شوی، با تعجب که قلبت بتپد برای روزگارهای قدیم که این شهر پایتخت بوده، به مقبره الشعرا که برسی، در ایل گلی که شام بخوری، باز که عقب‌تر بروی و روی کاشی‌کاری‌های جدید مسجد کبود دست بکشی، ماشین که تو را از میدان ساعت بگذراند، عقب عقبی سوار اتوبوس می‌شوی و تازه می‌رسی به تبریز. می‌دانی که یک ساعت گشتن فایده ندارد، باید ببینی و بشنوی، باید خوانده باشی که بتوانی در بطن شهر فرو بروی. که بدانی نبض هر شهر در بازار آن می‌تپد که باید مردمان را بشناسی که خود تاریخند