۱۳۸۶/۰۴/۲۸

ترمه

ترمه ی روح من از چیست؟
مگر نه این است که بی روح از خاک آمدم؟ چرا اینچنین نالیدن از ما گران تمام می شود برای آنان که گرسنه تر از گرگ در زیر دخمه تاریکی منتظر ما هستند تا به دنبال اندکی آبلیموی ترش به آنجا رویم؟
هرازگاهی مردمی تلخ تر بادمجان به یتیمچه ی ما تلخی هدیه خواهند کردهیچ مرگی بی هراس نیست
دغدغه آن است که بی بنیه نمیری

۱۳۸۶/۰۴/۱۴

نیایند

به آنان که دیر آمدند بگویید ای کاش زود می آمدند
و به آنانکه نیامدند هیچ نگویید که آنان بهترند

۱۳۸۶/۰۲/۲۵

نور تاريكي

گفتن از راز دل برايم گناه است و ريا, دردل اندوهي كهنه مخفي مي شوم. چه روزها و چه شبها در رخ ديدار عدم سوختم و چه گوارا آبي نوشيدم همه از بهر چه؟ چگونه كسي بد ين راحتي مي نوشد گندابي را كه برايش مرگ در راه دارد؟ و چگونه كسي نفس ميكشد از بهر هيچ؟ من دگر در خويشتن خاموشم و در راه نوري تاريك ميگردم و زمان مي گذرد
چشم من به نور تاريكيست كه ميتابد بر ذهن خمارم وليکن من مستم از بهر چه؟

۱۳۸۵/۱۲/۲۴

نا گفته ها


این نوشته اقتباسی است از یک نوشته

عقل ودرکي است که اين رابطه نشناخته است
ساز و برگي است که اين قافله نشمارده است
مردمان از کجا مي دانند که اگر اين رابطه پايان بپذيرد درد من مي ماند؟
شور پردازي من در بودن افکار شياطين مي ميرد
هر چه است از تشنگي افکار است
مردمان از کجا مي دانند, تکه نان دست من بي تاب است؟
دست خلقي است که اين قافله نشناخته است
سن من مي داند. پير ترين قافله همراه است
مردمان از کجا مي دانند آخر اين دره ما دريا است؟
روزگاران خموشي درد نگارين نفسم بسيار است
زندگي شيرين و نپاييدن اعمال بسيار است
مردمان از کجا مي دانند که افکار پليدي همراه است؟
روزگاران نهاني که ديدن مهتاب گران است
دست خلقي که در اين دره پستي ها روز و شب با خوردن و خوابيدن خود مي نالد
مردمان از کجا مي دانند بهاي دگري بسيار است؟
حرف حقي که نهان از گفتن آن مي نالم
شور نو ديدن صورت بيمار است
مردمان از کجا مي دانند نفسم دست خودم بي تاب است؟
پرواز دلم در شب تاريک جهان مي بارد
حرف من با تو امثال تو بسيار است
مردمان از کجا مي دانند بين من و تو فاصله ها بسيار است؟
من در اين راه خموشي مي مانم, دست به لب
هر گهي مي نالم و مي بارم در راه حق
مردمان از کجا مي دانند دل من از روي تو بيمار است؟
خنده از ته دل مي کنم از راه دراز
ديده از دوري خود مي کنم پژمرده و سيراب
مردمان از کجا مي دانند روح من با جان خودم تيمار است؟
هر دمي مردن افکار خودم مي بينم
هرکه آمد, در ديده من نور صفايي مي بيند
مردمان از کجا مي دانند نور من از پاکي افکار است؟
اين سخانان مي گويم و خود مي بارم
درد افکار نهان مي گويم و خود مي نالم
مردمان از کجا مي دانند روحشان جاي دنج دگري خواسته است؟
روح من از ديدن اين تنگ سران مي نالد
هرکسي مي دهد اين جان گران بي هيچ ثمر
مردمان از کجا مي دانند که چه اندازه دلشان بي عار است؟

۱۳۸۵/۱۲/۲۱

آنم

حرفها یکی از یکی خسته کننده ترند. گوش شنوایی نیست تا برای شنیدن نجوا کند. درد هر زخمی از بزرگی زخم نیست عمق هر زخمی وسعت دردی را گواه می شود که در پس پرده دید است. اشهد ان لا اله الا اله گفتند و به خاک سپردند ولیکن مرگ دست کیست؟ شهادت می گوییم و به خاک می سپاریم. کسی که تا دیروز بزرگترین عالم زمین بود امروز بی جان است و اگر زیر خاک نرود خود که هیچ یک دنیا را به تعفن خواهد کشید. همه اینگونه ایم و بی چون چرا می گندیم. حرفها چریدند و رمیدند تنها یک کلام خوش از من با قی است, تنها کلمه که از آن متنفرم گرچه به وجود عینی و باطنی آن شکی نیست, اما به کار گیری آن اشتباه است. و آن عشق است که چون در آن پیش رویم آن در ما رخنه کند و چون آن را دریافتیم آن ما را بلعیده است
چرا می گویم آن؟
چرا نمی گویم او؟
چه کسی خواهد فهمید من از اویی میترسم که آنم در اوست؟

۱۳۸۵/۱۱/۲۴

روزگار خراب

امروز بیست و چهارم بهمن سال یکهزارو سیصد و هشتاد و پنج است. روزگار غریبی است. از هرچه بنویسیم تمامی ندارد و از هر چه بگوییم شنوایی نیست هر گاه که توانایان را توانایی بود نتوانستند بگویند اکنون که توان از دست مردم در فرار است چگونه خواهند دادخواهی کرد؟ حتی اگر بخواهند که چنین حماسه ای را برپا کنند باید از همه چیز دل بشویند و جان بر کف آغاز ره کنند. همان رستم دستان که در دوران خود اهل قدرت و بازو بود اکنون با یک گلوله ناچیز به درک واصل خواهد شد. ذهن کسی که خلاق است دژی مستحکم برای تن خود فراهم آورده است. اکنون زور و بازو به کار نمی آید. عصر سیاست تفکر بر پاست عصری که دانه درشتان سر کیسه نمیگذارند ریز تران نفس بکشند و شاید آن زیر له شوند. مردم از خودی خود ,بی خود و از روی دگری در شرم اند. مردم از پیران در سخره و از جوانان در تعجبند و در این میان از خود غافلند و خود را نه جوان می دانند و نه پیر فر توت, پس اینان چه هستند؟ یاد باد دل مردانی که همه را دیدند و خود را ندیدند. سر سبزی افکار از آبکاری نطفه جنینی است نه از خوبی افکار و کودکی که اکنون شیر بیشه حق است در کودکی عیار نجابت زیادی داشته و هر روز که می گذرد بر نور شمع خانه محبوب می افزاید ولیکن ما لامپ هزاری روشن می کنیم و آن بدبخت مایوس می شود از پیشرفت. جوانی را که می خواهد به آینده امیدوار شود مایوس میکنیم و آنی را که در حقیقت تهی از علم و بزرگی ذات است به بالا می کشانیم زیر او به گفته مردم عام پولش از پارو نه بل از بیل مکانیکی بالا می رود. پس آن جوانی که همه چیز می داند چه؟ نباید تقصیر روشن کرد زیرا چنین جوانانی کم نبودند که حق خود اعمال کردند و لیکن بقیه چه خواهند کرد؟ چرا هیچ کس نمی خواهد به آزادی افکار بیاندیشد؟ دختران و پسران جوانی که در خیابان قدم بر میدارند نشان از ذات درونی خود دارند و آن جلب توجه دیگران است. چنین جوانانی مستحق ناسزا نیستند چرا که اگر همه حقیقت طلب باشند زندگی و بشریت معنا نخواهد داشت و جوانی که هر روز طرزی در لباس بر خود اعمال میکند و روی چهره می آراید نه میمون است و نه دیوانه. او چون راهی برای نشان دادن خودن نیافته و چون فلسفه ذاتی خود را نمیشناسد برای این که بگوید من نیز انسانم به چنین کاری دست می زند. ولیکن همه جوانان جهان چنینند و هیچ هیک از اینان دلیل بر گناهکاری نیست. ذات حقیقت جویی جوانان باید بیدار شود ولو با افشاگری ولی باید دانست بیداری جوانان برای افرادی گران تمام خواهد شد. با نگاهی به تاریخ خواهیم فهمید که جوانان امروزی هزاران بار از جوانان دیروز جنگجوتر و حقیقت جوترند. ولیکن دشمنان افکار جوان را به اعمالی مشغول خواهند کرد تا بیداری اینان را اندکی به تعویق بیاندازند. برگردیم به زندگی و بگوییم هیچ گاه کسی در طلب حقیقت نیست جز آانان که با افتادن سیب از درخت به تفکر آیند و دیگرانی که چیزی جز خوردن سیب فکری ندارند پایمال خواهند شد و در معرض نابودی اند. انتخاب طبیعی تنها برای اصلاح نژاد طبیعی و باقی ماندن اصلح نیست. انتخاب طبیعی برای باقی ماندن افکار ناب و از بین رفتن افکار زشت است. باید دانست آنان که در راه حقیقت جویی قدم نگذارند محکوم به نابودی اند و آنان که این راه رفتند اگر چه کشته شدند و یا محکوم به فنای اجباری شدند اما همیشه زنده و در خاطره ها جاویدانند
درود بر آنان که در راه حقیقت و انسانیت شهید شدند

۱۳۸۵/۱۱/۱۵

خر خاکی

دنیا همگان را بلعید. ما دیوانه وار منتظر چه هستیم؟ هر لفظی بود ادا کردیم و هر گفته ای بود رسوا شد . دیده بی منتی که از گذشته در فرار است و از آینده بیمناک به چه درد آید؟ هرکسی که سخن بر می گشاید از گوشه اندیشه خود می نالد و کسانی که بیش از هر کسی میدانند خود از درون خود شاید نمی دانند . مردم از قافله دور مانده در آغوش مادرند و چه کس می داند کدامین روز خواهد مرد؟ زنی که پیر و فرتوت است به چه می اندیشد و مردی که روزگار پر فرازو نشیبی داشته چه کرده؟ کمی فکر هر کس را که به تفکر علاقه مند است دگرگون خواهد ساخت. مرغی که پرورش می یابد برای خوردن است و انسانی که پرورش می یادبد برای چه؟ اگر تاملی کنیم دیده از اشک لبریزخواهد شد. چرا که هر انسانی شایسته پرورش نیست و آنان که شایسته اند پرورش نمی یابند ولیکن مرغان بی زبان از هر نوع و جنسی که باشند می تراوند و میمیرند. چه فکری باید از دیدن خر خاکی در زیر گلیم کرد؟ آیا چنین نیست که خود باعث ایجادش بوده ایم؟ آیا چنین نیست که خود برای خود می کاهیم و می افزاییم؟ چه کسی میداند که اگر اندکی دست به دهانش برسد خود را نخواهد باخت؟ و یا چه روز گار مرگ آفرینی است که بدانیم زندگی چنین که فکرش را می کردیم نیست. مردم از بادیه گریزان سر به کجا می زنند؟ و زندگی خود تباه می کنند؟ چه کسی می داند که سحر از شب جداست؟هر چه خواهیم از نابکاری نیست. شاید تمنای به حقیقت پیوستن است و کار راحتی افکار آنکه بی تاب است از دوران. هر آنکه شخم زد بذرش به بار نشست
وکدامین فکر پلید در انتظار ورود در ذهن پوچ مرد بی کار نیست؟

۱۳۸۵/۱۰/۱۴

ساده از ته دل


ساده از ته دل

رنگ خورشید, رنگ روی فرد مرده نیست . هر چه هست از روی نادانی نیست. از روی شرم سرخی را می توان تعریف کرد ولی رنگ خورشید را چگونه تعریف کنیم؟
روی هر کودک بی مهر مانده از مادر؟

ویا کودکی که امشب جلوی چشمانم دستفروشی میکرد؟ چنان لرزه بر اندام داشت که مرا لرزاند و چگونه در پیشگاه خدا سر بلند خواهم کرد و ادعای شرف خواهم نمود؟

یک دقیقه پنجره خانه که باز می ماند امر می کنیم پنجره را ببندید تا اتاق سرد نشود و از خودمان احساس شاعری می داریم و سخنانی چند می نویسیم تا گواه دانشمان باشد که حقیقتا نداریم و در این حال کودک دستان خود را بر هم می فشارد که شاید از لرزشش بکاهد

آیا می توان افکار کودک را که در ذهنش موج می زند تعریف کرد؟

چگونه می توانم بر چشم کودک چشم دوزم در حالی که از چشم دوختن بر چشم مردمان در فرارم؟

روز من با نام خدا که هر روز فراموش می کنم آغاز می شود و شاید با یک خستگی بی مهتوا به پایان می رسد. هیچ گواهی برای افکار در مانده ام ندارم که مرا از جزای خدا بر حذر دارد. من مردی خود را در چه می بینم اگر راه زندگی را در جنسیت می دانم؟

آیا من اگر جای آن کودک بودم سرمای این شب سوزناک مرا از تفکر باز نمی داشت؟

خدا می داند که هوا چه سرد است و اگر برای من ناراحت کننده است برای آن کودک تنها مرگبار است. هیچ گاه نتوانستم اشکانم را بدون یافتن نتیجه قطعی خشک کنم. و زندگی حتی در جریان حقیقت نیز می نالد. برای ما شاید یک خوشی بی محتوا شادی دهد و شاید چشمانمان کور است. من نمیتوانم دلیلی برای مقدس بودن افکارم بیاورم تا شاید خود را تبرئه کنم. من گناهکارم و گناهم مرگ افکار پاک و زایش افکار پلید است که روز به روز چون چین پیشانیم می افزاید آن روح نوع دوستی و پاکم می میرد. خدا گواه است که هیچ گاه برای دیدن یک روز خوب آرزویی به دل نداشتم. شاید آرزوی من شادیی این کودک تنها باشد حتی به اندازه یک لبخند از ته دل که اشک شوق از چشمانم سرازیر خواهد کرد و بغضم را که اکنون از حلقه دار افزونتر مرا تنگ نفس کرده رهایم خواهد کرد

به امید لبخند یک کودک تنها

۱۳۸۵/۱۰/۰۸

خجری با تیغ زنجانی از سمرقند

خنجری با تیغ زنجانی از سمرقند


یک قناری
یک پسر با ساق لاری
لب سترگ و خنده تنها
دست زخمی ,خون رنگی
چشم کور و دست ملول
چه تنها پیش چشمم می روند
یک مرد نابکار
یک فاحشه ,یک بی خبر
یک سوسن و یک سنبل زخمی
یا سبزی خوردنی
این کتاب و آن کتاب
یک کولر آبی یا که گازی
صفحه ال سی دی تنهایی
سیم لا یا سیم می
ریش تنها با سیبیل
دختری با یک ممه
کودکی با چشم تر
سنگ پایی بی ثمر
این مردمان تنگ سر
نیش تنهای تبر
سیب قرمز سیب آبی
کون غول آسای گلابی
یک کلاغ و صد کلاغ
یک پراق و یک سوسمار
آب سرد چشمه های کوهسار
منقل مشدی غلام
و یک سیگار برگ
چه ادراکی؟
چه افکاری؟
چه احساسی؟
چه دارم من؟
جز پرده بی انتهای این سینما
چه فرقی می کند بر من؟
یک بی نوا یا بانوا
چه فرقی میکند؟
دختری با شرت آبی
یا خنجری با تیغ زنجانی از سمرقند

۱۳۸۵/۰۸/۰۵

بازگشت

هر لحظه که میگذره میفهمیم که واقعا از دست دادیمش الان نمیدونم چن وقت بود علاف بودیم دیده منت داشتن سخته و بی ریا بود ن محاله نمیدونم چرا؟
هر روزی از بند انگشت کوچیکتره و کسی نیست این انگشتشو خم کنه حد اقل یه انعطافی به روز مره بودن میده
چنگ دل رو به نوازنده خبره دادن سخته
ولی نواختن دل سخت تره
هر از گاهی پشتک زدن بد نیست
یادمون باشه مگس بیشتر ازما حال میکنه
یادمون باشه که چرا احساساتمون رو خفه میکنیم
یادمون باشه چطوری با بی خبری میخوابیم
هر روز
هر شب
هر لحظه
به یاد داشته باشیم
ما فقط چند لحظه زندگی میکنیم
اون سالهای بقیه زجریه که خودمون مسببش هستیم
پس بهتره
دلیلشو پیدا کنیم
چه لزومی داره اصلا زندگی کنیم اگه زندگی رو لگد میکنیم؟
بهتره مثل یه هیچ باشیم
اکنون که هیچ هستی
میبینی چقد احساس خوبی داری؟
الان احساست از احساس یک مگس هم بهتره

۱۳۸۵/۰۵/۰۷

لامپ صد واتی



لامپ صد واتی



در غم شب دیدار تو روشن و خاموش شدم
روشن وخاموش شدم
لامپ صد واتی دالان سکوتم
از ولتاژ بدت
طاقت نیاورد و ترکید
چشمک زدمو
روشن و خاموش شدم
دلم از ولتاژ کم عشق تو
شد نیمسوز
شد نیمشوز
شد نیمسوز

۱۳۸۴/۰۹/۰۱

زندگی


زندگی


چیست این جریان؟
چیست این درد؟
شاید درد بی درمان
من که گویم هیچ
هیچ از گردش گردون دارد وجودم خواسته ای چند
که نوای ملکوتم می آید
داری یقینی بیش از این آیا؟
کین جهان روزگارش گرد و خاکی بیش نیست
زندگی شاید نباشد نان وخرما صبح وشبش بی نظر یا بی ثمر
عزیزم زندگی این نیست
این همه داد ودهش کین و مهرو مروت بهر چیست؟
زندگی را تو بنگر
در دانه ی جوی دو سر
جوشش عشق گل نیلوفری در هر سحر
زندگی درد من است
زندگی درد تو است
زندگی ساقه ی بلند گندم است
زندگی خماری در وجود مستی است
زندگی گریه ی بی درد من است
زندگی رستن عشق از وجودم سوی اوست
زندگی نور محبت بر سرم از کوی اوست
زندگی این بود
یافتی زندگی را یا نه هنوز
گر ندیدی زندگی را گوش کن
این زندگی از پیش پایت تا افق
هر قدر خواهی بخواه
لیک
تا توانی پیش پایت دل مبند

سلام

سلام به بينندگان عزيز خودم فک نکنم خيلي بيننده و مهمان داشته باشم اما يکيشم واسه ما نوشه هر کي هستي اي ول خوش اومدي به کلبه ي درويشانه ي فرهاد بابا اين تبريز چيه عجبا دنيارو ببين چه روزگار بديه اين دل خوب گفته که *** او به يادت هردم و هر لحظه اش مشتاق شد * در زندگي او فقط با ديوانگي همراه شد*** بي خيال زندگي اينه نبايد غصه خورد و غمگين شد اگر کسي تو اين دنيا بخواد گريه کنه اولين کس تو باش. آره گريه بکن رقت قلب داشته باش. اگه بگم با هر گريه به بهشت نزديکتر شدي دروغ نگفتم.من امام نيستما. در ضمن بايد بدوني که تنها اميد نيس که بهت نيرو بده يه دستي هم هس که هلت ميده اگه بخواي. عجب گمراه شدم. من داشتم ازتبريز ميگفتم آره اين تبريز اين روزا يکم يه جور شده نميدونم چي شده شايد مردم به سرشون زده انگار همشون مستن. تو خيابون همه ولو ميشن. راستي اين قضيه ي کمربندو جريمه هم خودش جاي خودش داراي بينش منتقدانه اي هستش حيف که از بحث من خارجه البته بحث من کلا خارج از موضوع اصليه. آره بايد ده بيس سال پيش اين قانونا اجرا ميشدن من نميدونم اين مردم چرا اينجورين گرچه به نفع خودشونه اما زير لب وزوز ميکنن و چرت وپرت ميگم به قول خودم گفتن چراپيد شده مسلک بر مردم بد بخت زمان. اصلا ببينم بحث من چيه؟ آره يادم اومد از اين به بعد من شعرام تو اين وبلاگم ميدم اگه يه موقعي کسي اومدو ديد .البته محاله بياد . خواهش ميکنم بهم نظر بده بهم منو کمک وهمراهي کنه آره حتي خود شما ميخام همراه همديگه شروع به انجام فعاليت هاي فرهنگي و هنري کنيم ميخام تا آخر عمرم در خدمت ملت باشم من فرهادم زندگي را هر روز با طلوع خورشيد آغاز ميکنم ميدوم تا به آبادي سر چشمه که نشستم ياد تو مي افتم جرعه اي که آب نوشيدم دلم که خنک شد ميگويم پدر هرچي زندگي لعنت زندگي نکنيد عشقندگي کنيد وقتي از لب چشمه بلند شدم چشمم به گوسفندانم سر آبادي مي افته زود که جمعشون کردم راهي بيابون خدا ميشومو زير لبم شعرامو زمزمه ميکنم در تنهايي خود ني ميزنم بر گوسفندانم نه از بهر خوش آهنگي آن . بهر چه ميخوانم . بهر ترس آن درنده ي بيابان . نکنه آن گرگ بيابان بيايد و اين گوسفندان خپل را با خود ببره آخه گرگ از هرچي صداي ساز باديه بدش مياد اصلا چندشش ميشه. من ميترسم نه از بهر خوردنشان چون اين ملعون دشمني ديرينه باما داردهمه ي شان را که خفه کرد پوزخندي به ريش ما مي کندو عشوه کنان راه خانه پيش مي گيرد ما هم چشم گريان به باديه بر ميگرديم نه از بهر غم مردن آنان از بهر ترس صاحبان که کتکي بد خواهم خورد آن روز.