۱۳۸۸/۰۷/۱۸

ِیکبار

یک بار
یک باردیونه شدم
چشمان ت را دیدم 
در رخ گلها هر روز
روی زیبای تو را چیدم



یک بار
یک بار من آمدم
آمدم روی تو را دیدم
درشب هجران هر روز
خواب تو را ریدم



صد بار
صد بار کشتند مرا
آمدم ,باز تورا جستم
در مرگ تنم هر روز
روی تورا دیدم , خندیدم 



۱۳۸۸/۰۷/۱۳

بی خوابی

چند روزی هست که بیداریهام تکراری شده گویی دچار یه اینسومنیای پیشرفته شدم. خوره وجودم اذیتم میکنه. به هر کتابی دست میزنم یادم میاد که خوندمش. حرفها برای خودم جدید و برای دیگران تکراریه. لحظه ها رو شمردن سخته ولی گذشتن از زندگی آسون. هروقت به اوضاع این کشور در همه پیچیده نیگا میکنم به یاد آشوب ذهن خودم میفتم. کشت و کشتار قتل و جنایت فحشا و دورویی و درغ و انکار به خاطر چی؟ هرکسی چن لحظه به مرگ فکر کنه میبینه واقعا چرا باید اینقد سخت بگیره؟ چرا؟ بچه که بودم یواشکی زنگ درهارو میزدم و فرار میکردم. یبار زنگ زدم بعد از یک دقیقه یه پیرزن خیلی فرتوت بیرون اومد به سختی حرکت میکرد صدام کرد و یه سیب بهم داد گفت بیا بخور عزیزم بعد بهم گفت خوشحال باش چون وقتی به سن من برسی دیگه دیره من از اون زن واقعا زندگی یاد گرفتم و از اون به بعد دیگه زنگ درهارو نمی زدم.
الان هرچقد در گوش بعضیا فریاد بزنم نخواهند شنید چون اونا این حرفی رو که من درک کردم درک نمیکنن. زمان میگذره هرچه زودتر بفهمیم بازم دیره. دیرتر از زندگی چیزی نیست
همه ما آدما وقتی بیدار میشیم که دارن تو گور چالمون میکنن


۱۳۸۸/۰۷/۱۲

بیا



بیا چشمان من بین و تو تر کن
نوای آه من بشنو حذر کن
هوای مردم ناحق که دیدی
اگر خواهی مرا هم یادکی کن



فرهاد  -  دوازدهم مهر هشتادوهشت

۱۳۸۸/۰۷/۰۹

کشتنم زور است



خرمگس هم با دیدن من می سوزد
من سحر می بینم
که مردم به نمازند بی چون
و کنون در خوابند
هرکه دست نوازش بر دارد
خشم غمگین خودش می بیند
اشک یک گاو مجنون را می دوشند در این دیر مغان
در دل مرد مغان می بینم
که فردا نوبت بازار است
آفتاب می تابد و من می خوابم
من دنبال شبم
من بی تابم
من دنبال سحر
من می نالم
سنگ صبورم شده گلبرگ گل نیلوفر وحشی
من نگاهم می سوزد
دیده ام پر آب است
من دلم می سوزد
آه من دیوار صوتی جان و جهان می شکند
من مستم
تو که می دانی
چشم مردم ناکس شور است
تو که می دانی
مرگ من
طالعم شور است
من مستم
دیدنم رویایی
کشتنم زور است

نهم مهر هشتاد و هشت

۱۳۸۸/۰۷/۰۲

بیداری


  • لحظه ها بی تابند
  • ساعت از گرگ و میشش دور است
  • و نفس می گوید
  •  وقت بیداریست
  • چشمها آرام
  • می رمند از دخمه
  • لرزشی بر اندام
  • من کنون بیدارم
  • گرچه تن بیعار است
  • من کنون هشیارم
  • حس پوستینم شاید
  • دنبال یک دست است
  • حس خوبی هست
  •  روی سینه ام باشد
  • من کنون تنها 
  • یاد غم هایم , فکر تنهایی می برد در خواب
  • هشیاری سخت است
  • خوردن مشروب گناه
  • وتریاق  نفرین
  • روز دیگری را باید
  • بی تو آغاز کنم
  • گرچه سخت است
  • اما
  • جای شکرش باقی است
  • که تو اکنون بیداری
 
              پنجشنبه دوم  مهرماه هشتاد و هشت

۱۳۸۸/۰۵/۱۱

گندم وحشی


گرچه زمان و مکان و شیاطین مرا از بودن دور کردند ولی همیشه عاشق خواهم ماند . عشق نیرویی است که آسمانها را در دلم حبس کرد و دریاهارا بر چشمانم چیره ساخت و بادها را در سینه ام حبس کرد و کوهها را زیر پایم شکست داد. عشق را شروعی است پایان ناپذیر و پایانیست ممتد که نا پیدا انتهاست هیچ نخواهم گفت تا زمانی که دل و روح و قلبم به فغان آید و هیچ نخواهم جست تا زمانی که عشق ثمر بخشد و آنگاه جوانه های گندم وحشی را از درونم احساس خواهم کرد و با خود خواهم خواند که ای مردم بروید کنار تا رد شوم من آنی هستم که زندگی را عاشق کردم و خود را معشوق

۱۳۸۷/۱۱/۲۸

جستجو

هنوزم سر در گریبانم
سال دیگر آمد
موسمی خوشتر بیاورد
من كنونم خفته ام
نيلوفران هر صبح پرسند : کیست این مرد تنهای سحر
وای بر من
نمیدانند
در جستجوی گل بشکفته ی نیلوفرم
چهارشنبه دوم فروردين 1385

۱۳۸۷/۱۱/۱۹

كارنامه

مرد در حال رد شدن از کنار اتاق خواب پسرش بود، با تعجب دید که در اتاق بازه و تخت خواب کاملاً مرتب و همه چیز جمع و جور شده . یک پاکت هم به روی بالش گذاشته شده و روش نوشته بود : براي پدر
مرد با بدترین پیش داوری های ذهنی پاکت رو باز کرد و با دستان لرزان نامه رو خوند:

پدر عزیزم
با اندوه و افسوس فراوان برایت می نویسم. من مجبور بودم با دوست دختر جدیدم فرار کنم، چون می خواستم جلوی یک رویارویی با مادر و تو رو بگیرم. من احساسات واقعی رو باهاش پیدا کردم، او واقعاً معرکه است، اما میدونستم که تو اون رو نخواهی پذیرفت، به خاطر تیزبینی هاش، خالکوبی هاش ، لباسهای تنگ موتور سواریش و به خاطر اینکه سنش از من خیلی بیشتره. اما فقط احساسات نیست، پدر. اون حامله است . دوست دخترم به من گفت ما می تونیم شاد و خوشبخت بشیم. اون یک تریلی توی جنگل داره و کُلی هیزم برای تمام زمستون. ما یک رؤیای مشترک داریم برای داشتن تعداد زیادی بچه. اون چشمان من رو به روی حقیقت باز کرد که ماریجوانا واقعاً به کسی صدمه نمی زنه. ما اون رو برای خودمون می کاریم، و برای تجارت با کمک آدمای دیگه ای که توی مزرعه هستن، برای تمام کوکائینها و اکستازیهایی که می خوایم. در ضمن، دعا می کنیم که علم بتونه درمانی برای ایدز پیدا کنه، و دوست دخترم بهتر بشه. اون لیاقتش رو داره. نگران نباش پدر، من 15 سالمه، و می دونم چطور از خودم مراقبت کنم. یک روز، مطمئنم که برای دیدارتون بر می گردیم، اونوقت تو می تونی نوه های زیادت رو ببینی.
با عشق
پسرت
------------------------------------------------------------------------------
*پاورقی : پدر، هیچ کدوم از جریانات بالا واقعی نیست، من بالا هستم تو خونه تامی فقط می خواستم بهت یادآوری کنم که در دنیا چیزهای بدتری هم هست نسبت به کارنامه مدرسه که روی میزمه . دوسِت دارم! هروقت برای اومدن به خونه امن بود، بهم زنگ بزن

۱۳۸۷/۱۱/۱۷

تحول



بعد از چنيدن ماه و براي اولين بار در سال ميلادي جديد وارد بلاگ شدم و ديدم خيلي خسته كننده شده. به فكر افتادم كه چيكارش كنم. .. چون من علاقه شديدي به تن رنگ مشكي دارم فقط شروع به استفاده از رنگهاي جذاب در داخل رنگ سياه كردم. فكر ميكنم زحمتهام هدر نرفته چون خداييش چيز خوبي ساختم. پست متحول شدن بلاگم رو به همينجا ختم ميكنم الببته يك عكس هم از خودم در اين پست ضميمه كردم.

۱۳۸۷/۰۹/۲۲

اشک

امروز 21 آذر است. چند ساعت قبل به روزهایی که گذشت فکر کردم. اشک امروز سیری ناپذیر است و فردا عقل کش. من به چه باده ای مست شدم که باهیچ مرهم آرام نمیگیرم. سرسبزی من از کجا بود که امروز به خزان مبدل شد؟ هیچ مگذارم در خم ابروی کس بودن آزرده ام کند. ولیکن کرد. چه شب و روزها گذشت و امروز تمام گشت. به یاد خواهم داشت. که چگونه فریاد و گریه نصیبم شد. قطعا هیچ مرحمی بر این درد نیست جز خدا. به یاد خواهم داشت
بیست و یکم آذر سال 1387 شمسی . ساعت 01:23 بامداد

۱۳۸۷/۰۹/۰۳

فلسفه

امروز بعد از مدتها گفتم یه سری بیام بلاگمو ببینم از همه کسانی که میان تشکر میکنم ولی باید اینو بگم که نظرات افراد رو جای دیگری سیو میکنم تا کسی که نظر میده به محتوای نوشته دیگری توجه نکنه. این از این

امروز داشتم فلسفه شوپنهاور رو مرور میکردم چیزی از نوشته هاش جلبم کرد نوشته بود موسیقی بهترین هنره چون از قید و بندها آزاده گفتم عجب نظری داده این شوپنهاور ... از طرفی کانت چیز دیگه ای میگه و دکارت هم حرف جالبتری داره.. من حرف دکارت رو بیشتر میپذیرم چون ریاضیاتش واقعا بر سخنانش اثر گذاشته از طرفی کانت بر همه اولی تره شاید کانت بهترین فیلسوف تاریخ باشه که صد البته به عقیده من اینجوریه.. گذشته از اینها نیچه چیز دیگریست. اگر فلسفه رو با فلاسفه بشناسیم فلاسفه رو باید با نیچه بشناسیم در کل نیچه بالاتر از فلسفه اس به حرف خود نیچه که میگفت تاریخ رو پس از مرگ من عوض خواهند کرد و خواهند گفت تاریخ قبل از نیچه و تاریخ بعد از نیچه باید بها داد. عجب شخصیتی بوده این نیچه... بایدخوب بشناسیمش

چه خوش گفت نیچه که خدا مرده است

۱۳۸۷/۰۸/۱۴

دست بر دار

دست بر دار از یکنواختی. در یکسویی خود اندیشه را رها کن و با تفکری جدید دوست شو. چه بسا این دوست تازه خوب است. در دیده ,دیدن کمتر از دل دیده نیست .دل با دیده ها دل می شود و دیده های با دل, دلدار می شوند... بی دلان کورند

۱۳۸۷/۰۱/۱۵

بپا خیز

حس غریبی است تا چشم را پلکی می زنم همه روزها گذشته اند و اکنون 14 فروردین است چند روز پیش روز اول عید بود و امروز چهارده روز گذشت . روزها چه زود می گذرند و ما عین خیالمان نیست. چه زود پیر می شود این بشر. چشم در راه کجا اینگونه خمار است؟ چند سال دیگر خواب ؟ چند سال دیگر غفلت؟
بپا خیز ای اژدهای خفته درون

۱۳۸۷/۰۱/۰۱

?

اکنون ساعت یک و چهل دقیقه بامداد روز ؟ است یعنی بیشت و نهم اسفند هشتاد و شش تمام شد و یک فروردین از ساعت نه صبح شروع خواهد شد و من نمیدنم اکنون را به چه روزی نسبت دهم. مشکل اینجات که همه قوانین در دنیا متغییرند و باید با این حال ساخت و سوخت
یاد گذشته افتادم و این بسیار نظرم را جلب کرد پارسال بیست و نهم اسفند ساعت 5 صبح برف سنگینی بارید همه جا را سفید کرد حجم برف در حدود نیم متر بود شگفت اینجاست که امروز نیز همان روز است ولی هوا بسیار آفتابی و تابستانی می نماید. از این گفته یک سخن در خور توجه است و آن اینکه هیچ چیز ثابت نیست باشد که این تغییر در ما نیز اثر کند و در تکامل افکار و موفقیت ما نقش داشته باشد نه در پسروی و شکست
سال نو بر همگان مبارک باد

۱۳۸۶/۱۰/۲۲

زمستان سوزناک

زمستان سوزناکیست و در این سرما هنوز گرمای شمع دل من روشن است. دیدگان مات ودل مبهوت چیست؟ زمان آن رسیده است که برای کوچ آماده شویم هرچه کمتر بار و انبار داشتیم بهتر بود. من خود حتی برای بردن خود نیز بیعارم اکنون و دیر زمانی نخواهد گذشت که برای نوشتن نیز نیرو نخواهم داشت. گرچه سرما را حس میکنم ولیکن به آرامی و بی تفاوت از کنارش رد میشوم . در کنار دیوار دستفروشی پیر و یا کودکی تنها همنوا با سرما مرا به یاد گذشته ای می برد که برگشت از ان برایم سخت است و ایستادن در جلوی سیمای گذشته عذاب آور تر از لخت ماندن در این سرما شب تا به سحراست. من نمیدانم زبان من کوک نیست یا دل مردمان چرخ دنده ندارد؟ من نمیدانم فکر من خواب است یا مردمان بی خابند؟ و اگر چنین است پس چرا یکباره نمیخابند تا بیداران ببینم؟ همگی خمار؟ آیا این چنین ماندن نکوست؟ تک تک رفتار ما رخنه در گذشته نه چندان نزدیکمان دارد ولیکن زمانی که به پشت می نگرم جز راه مسقیم که چیزی در اطراف آن نیست نمی یابم و بعد اگر باز به جلوی خود بنگرم باز هیچ نیست. من در این پاره خط عمود زندگی چه میکنم؟ آیا نقطه ای هستم روی یک پاره خط؟ یا یکی از هزاران هزار نقطه ای که یک پاره خط می سازیم؟ و شاید راستگویان راست گفتند و من نیز ذره ای از این راهم که ابتدایی معلوم دارد و انتهایی که هنوز نا معلوم است. من اینچنینم و شکی در این نیست که دیگران به من شک کنند و یا صحه بر دروغگویی من بگذارند ولیکن یک چیز برایم روشن است و آن اینکه من جز حقیقت نگفتم

۱۳۸۶/۰۹/۲۹

خدا

همه چیز در دنیای ما نسبتی خاص دارد حتی خدایی که عبادت میکنیم نسبیست . این نسبت برای من یک بازه محدود دارد و برای شما یک بازه محدودی دیگر. هرکس خدایی را عبادت میکند که خود آن را آفریده
من ریشه های خدای دیگران را از وجود خود ریشکن میکنم و آن خدای فطرت خود را که در حال جریان است می پرستم

۱۳۸۶/۰۹/۲۱

عشق دروغین

سخن عشق از کسی برون می تراود که در او بوی محبت هم نیست , عاشقان روایت خموشند و شیطان صفتان دیو مسلک در ردای سلوک سماع می کنند

۱۳۸۶/۰۹/۰۳

انتخاب غیر طبیعی



هنوز ماه در نیامده, نورش از پشت کوه پیداست. من نمیدانم چرا باید باور کنم که ماه ,همان ماه دیروز است؟ آیا آنکه دیروز بود امروز نیز هست؟ و آیا آنکه امروز هست دیروز نیز همان بود؟ به حتم انسانی که امروز هست دیروزهمان نبوده, و در این مطلب دو گمان بر ذهن خاطر می شود; یکی اینکه کسی که دیروز بود و امروز هم هست می تواند بهتر از دیروزش باشد که این عالیست. و دیگر اینکه کسی که امروز هست می تواند از دیروز بدتر باشد که این تغییر انتخاب طبیعی بر طبق نظریه داروین را در بر نمیگیرد ولیکن او انسان است و انتخاب طبیعی نظر بر این دارد که آنکه اصلحتر و بهتر است از دیگری ,میتواند قادر به حیات باشد و اگر من نیز اینگونه تفکر کنم باید قلب و روحم را کنار گذاشته و مانند سنگی بی روح شده و بر او به مانند گوزنی لاغر و نازیبا نگاه کنم که در مقابل نر های همسان از نظر گونه و نه همسان از نظر کیفیتش در میان گوزنهای دیگر قرار داشته و در فصل جفتگیری سعی بر این دارد که برای خود جفت بیابد و یا به قول ما برای خود زوجه ای اختیار کند ولیکن او در این آوردگاه از نرهای هم گونه خود کم خواهد آورد و به قول داروین عزیزمان ژنهای خودرا به گور خواهد برد و این است انتخاب طبیعی از نظر داروین که من نیز بر آن بمانند همه مردمان واقفم, ولیکن من دل و قلوه ای دارم که نمیتوانم اینگونه باشم و احساس خودرا قربانی انتخاب طبیعی کرده و به شکل گوزنی بیعار به نشخوار بپردازم
هرکس به اندازه عقل و درک خود انتخاب غیر طبیعی خواهد داشت

۱۳۸۶/۰۴/۲۸

ترمه

ترمه ی روح من از چیست؟
مگر نه این است که بی روح از خاک آمدم؟ چرا اینچنین نالیدن از ما گران تمام می شود برای آنان که گرسنه تر از گرگ در زیر دخمه تاریکی منتظر ما هستند تا به دنبال اندکی آبلیموی ترش به آنجا رویم؟
هرازگاهی مردمی تلخ تر بادمجان به یتیمچه ی ما تلخی هدیه خواهند کردهیچ مرگی بی هراس نیست
دغدغه آن است که بی بنیه نمیری

۱۳۸۶/۰۴/۱۴

نیایند

به آنان که دیر آمدند بگویید ای کاش زود می آمدند
و به آنانکه نیامدند هیچ نگویید که آنان بهترند