۱۳۸۷/۱۱/۲۸
جستجو
۱۳۸۷/۱۱/۱۹
كارنامه
۱۳۸۷/۱۱/۱۷
تحول
.jpg)
۱۳۸۷/۰۹/۲۲
اشک
۱۳۸۷/۰۹/۰۳
فلسفه
امروز بعد از مدتها گفتم یه سری بیام بلاگمو ببینم از همه کسانی که میان تشکر میکنم ولی باید اینو بگم که نظرات افراد رو جای دیگری سیو میکنم تا کسی که نظر میده به محتوای نوشته دیگری توجه نکنه. این از این
امروز داشتم فلسفه شوپنهاور رو مرور میکردم چیزی از نوشته هاش جلبم کرد نوشته بود موسیقی بهترین هنره چون از قید و بندها آزاده گفتم عجب نظری داده این شوپنهاور ... از طرفی کانت چیز دیگه ای میگه و دکارت هم حرف جالبتری داره.. من حرف دکارت رو بیشتر میپذیرم چون ریاضیاتش واقعا بر سخنانش اثر گذاشته از طرفی کانت بر همه اولی تره شاید کانت بهترین فیلسوف تاریخ باشه که صد البته به عقیده من اینجوریه.. گذشته از اینها نیچه چیز دیگریست. اگر فلسفه رو با فلاسفه بشناسیم فلاسفه رو باید با نیچه بشناسیم در کل نیچه بالاتر از فلسفه اس به حرف خود نیچه که میگفت تاریخ رو پس از مرگ من عوض خواهند کرد و خواهند گفت تاریخ قبل از نیچه و تاریخ بعد از نیچه باید بها داد. عجب شخصیتی بوده این نیچه... بایدخوب بشناسیمش
چه خوش گفت نیچه که خدا مرده است
۱۳۸۷/۰۸/۱۴
دست بر دار
۱۳۸۷/۰۱/۱۵
بپا خیز
۱۳۸۷/۰۱/۰۱
?
۱۳۸۶/۱۰/۲۲
زمستان سوزناک
۱۳۸۶/۰۹/۲۹
خدا
۱۳۸۶/۰۹/۲۱
عشق دروغین
۱۳۸۶/۰۹/۰۳
انتخاب غیر طبیعی
۱۳۸۶/۰۴/۲۸
ترمه
۱۳۸۶/۰۴/۱۴
۱۳۸۶/۰۲/۲۵
نور تاريكي
۱۳۸۵/۱۲/۲۴
نا گفته ها
این نوشته اقتباسی است از یک نوشته
عقل ودرکي است که اين رابطه نشناخته است
ساز و برگي است که اين قافله نشمارده است
مردمان از کجا مي دانند که اگر اين رابطه پايان بپذيرد درد من مي ماند؟
شور پردازي من در بودن افکار شياطين مي ميرد
هر چه است از تشنگي افکار است
مردمان از کجا مي دانند, تکه نان دست من بي تاب است؟
دست خلقي است که اين قافله نشناخته است
سن من مي داند. پير ترين قافله همراه است
مردمان از کجا مي دانند آخر اين دره ما دريا است؟
روزگاران خموشي درد نگارين نفسم بسيار است
زندگي شيرين و نپاييدن اعمال بسيار است
مردمان از کجا مي دانند که افکار پليدي همراه است؟
روزگاران نهاني که ديدن مهتاب گران است
دست خلقي که در اين دره پستي ها روز و شب با خوردن و خوابيدن خود مي نالد
مردمان از کجا مي دانند بهاي دگري بسيار است؟
حرف حقي که نهان از گفتن آن مي نالم
شور نو ديدن صورت بيمار است
مردمان از کجا مي دانند نفسم دست خودم بي تاب است؟
پرواز دلم در شب تاريک جهان مي بارد
حرف من با تو امثال تو بسيار است
مردمان از کجا مي دانند بين من و تو فاصله ها بسيار است؟
من در اين راه خموشي مي مانم, دست به لب
هر گهي مي نالم و مي بارم در راه حق
مردمان از کجا مي دانند دل من از روي تو بيمار است؟
خنده از ته دل مي کنم از راه دراز
ديده از دوري خود مي کنم پژمرده و سيراب
مردمان از کجا مي دانند روح من با جان خودم تيمار است؟
هر دمي مردن افکار خودم مي بينم
هرکه آمد, در ديده من نور صفايي مي بيند
مردمان از کجا مي دانند نور من از پاکي افکار است؟
اين سخانان مي گويم و خود مي بارم
درد افکار نهان مي گويم و خود مي نالم
مردمان از کجا مي دانند روحشان جاي دنج دگري خواسته است؟
روح من از ديدن اين تنگ سران مي نالد
هرکسي مي دهد اين جان گران بي هيچ ثمر
مردمان از کجا مي دانند که چه اندازه دلشان بي عار است؟
۱۳۸۵/۱۲/۲۱
آنم
۱۳۸۵/۱۱/۲۴
روزگار خراب
۱۳۸۵/۱۱/۱۵
خر خاکی
۱۳۸۵/۱۰/۱۴
ساده از ته دل
